سزای تو ...

 

 

خبر کن ای ستاره یار ما را                       که در یابد دل افگار ما را

خبر کن آن طبیب عاشقان را                     که تا شربت دهد بیمار ما را 

                                                                                       <<حضرت مولانا>>

 

نمی دانم چرا تنم میلرزد وقتی صحبت از تو میشود 

نه از ترس حضورت نیست ، از آرزوی به تو رسیدن است

از شاید ها و بایدها 

و از اینکه نمیدانم داشتنت رو عاشقانه اشک بریزم یا دوریت را ...

شاید روزی تنم لرزید و دستانت را روی شانه هایم گذاشتی

و گفتی زیر لب اشک شوق بریز من به کنارت آمده ام برای همیشه !

....

 

دل شکسته بود ، راهی نداشت ، رفت و هیچ جای صحبتی نگذاشت

فکر میکرد به سوی او میروم ، هر جا برود من مخالف او میروم

در فکر تو ننشسته ام ، تمام درهای خاطره ها را بر روی دلم بسته ام

من برای خودم رفتم و او برای دلش ، بی خیال که هر چه آمد بر سرش

نه لحظه ای که از او یادی کنم ، نه یک لحظه که فکر برگشتن کنم

او ارزشی نداشت ، این دل من بود که نیاز به یک چیز داشت

چیزی که در وجود او پیدا نمیشد ، یک سال هم باران می بارید 

بی محبتیها را را از دلش نمیشست

همه چیز میگذرد و میشود شبیه یک خاطره ، تصویر دل شکسته ام نیز شبیه یک حادثه

و این حادثه روزی تلخ ترین خاطره زندگی میشود ، هر کاری کنی از یاد فراموش نمیشود

و تو جرمت تنها شکستن نبود ، تو متهم به شکستن قلبی هستی

که هیچگاه آن قلب مثل اولش نمیشود ، هر کاری کنی آن خاطره از خاطرم پاک نمیشود!

و یک عمر میسوزم در حادثه ای که در خاطر تو حتی یک لحظه هم نخواهد آمد !

و حالا گناه من چیست ، سزای تو چیست؟

سزای تو این بود که از چشمم افتادی بر زمین ، از دید قلبم شکستی ، همین !

...

 

جشن نفس امسال هم تمام شد !

متاسفانه امسال هم نتونستم در این جشن زیبا شرکت کنم ولی خیلی هم از نحوه برگزاری این جشن بی خبر نبودم!!

جشن نفس امسال هم با مدیریت هنری سرکار خانم "مهراوه شریفی نیا" عزیز برگزار شد.

در جشن نفس امسال عده زیادی آدم اومده بودن و داشتن نفس میکشیدن و میخواستن به بقیه هم نفس بدن.

وقتی که فرم کارت اهدای عضو را پر میکنی ، خیلی برات سخته که از خودت بگذری ولی لذت بخش بود . نه فقط برای من حتی برای خیلی از افرادی که این فرم را پر کرده اند لذت بخشه.

در جشن نفس امسال خانواده هایی بودن که بچه های خودشونو هم آورده بودن و برای آن ها هم این فرم را پر کردن و واقعن این شجاعت خانواده های عزیز قابل تحسینه.

در جشن نفس امسال خانواده هایی بودن که اعضای عزیزترین کسانشون رو اهدا کرده بودن و به خیلی از آدم ها با عشق زندگی دوباره دادن.

همون طور که گفتم در جشن نفس امسال مراسم بزرگداشت عسل بدیعی نازنین هم 

برگزار شد و از خانواده ی محترمشون هم تقدیر به عمل آمد

عسل بدیعی عزیز کاری کرد که من به شخصه هر وقت می بینم که جایی در مورد اهدای عضو صحبت میشه ناخودآگاه یاد فداکاری این عزیز دوست داشتنی میفتم...(ما هم برای روح ایشون طلب رحمت و مغفرت داریم)

یادمون باشه که نعمت های خداوند هیچ وقت باران و باد و نور نیستن ، گاهی وقتها آدمهایی با عشق و شجاعت تمام میتونن نعمت هایی بزرگ و زیبا از جانب خدای بزرگ باشند.

نفس بخشیدن کار خیلی بزرگی است.ما انسان ها هم مطمئنن میل به جاودانه شدن داریم و همه ما با اینکارمون میتونیم که جاودانه بشیم.

من واقعن از خدا میخوام که مرگ این چنینی رو برام رقم بزنه چون واقعن این یک مرگ افتخار آفرینه.

در ضمن عزیزانی که میخوان عکسهای جشن نفس امسال را ببینن با مراجعه به سایت ایران اهدا به نشانی www.ehda.ir میتوانند عکسهای این مراسم را ببینند.

نفستون سلامت...

 

 

پی نوشت:

1.من تو تمام این سال ها فکر میکردم که خیلی تنهام ولی وقتی پیام های پر مهر دوستان عزیز تر از جانم را بابت تولدم دیدم احساس کردم که خیلی هم تنها نیستم و تو تمام این سال ها بازم کسانی هستن که به یادم هستند و از صمیم قلب ازشون تشکر می کنم.ممنون که هستین.اولین و بهترین کادوی تولدم رو از عزیزترین گرفتم.مرررررررررسی آبجی گلم.مرداد ماه همیشه پا برجاست خصوصا 28 مرداد!!

 

2.یه نکته رو میخواستم بهتون بگم ، اونم اینه که من و ببخشین که نمیتونم زیاد بهتون سر بزنم.این روزا سرم خیلی شلوغه و نمیتونم زیاد به وبلاگ سر بزنم.از همین جا از همتون عذر میخوام

 

3.<<تو قلب من یه امپراطوره>> به زودی در آلبوم امپراطور "مهدی یراحی" با شعری بسیار زیبا از مونا برزویی خواهید شنید.

 

پی نوشت 4 و 5 و 6 نداریم ...

 

داستانک:

روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سوال می کند : آیا کسی هست که با من وارد بهشت شود؟خطاب میرسد:آری ! موسی با حیرت می پرسد:آن شخص کیست؟

خطالب میرسد:او مرد قصابی است در فلان محله ، موسی می پرسد:می توانم به دیدن او بروم؟خطاب میرسد:مانعی ندارد !

فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و می گوید:من مسافری گم کرده راه هستم ، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم؟قصاب در جواب می گوید:مهمان حبیب خداست ، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم ، آن گاه با هم به خانه می رویم ، موسی با کنجکاوی وافری به حذکات مرد قصاب می نگرد و می بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آن را جدا کرد در پارچه ای پیچید و ....

کنار گذاشت.ساعاتی بعد قصاب می گوید:کار من تمام است برویم ، سپس با موسی به خانه قصاب می روند و به محض ورود به خانه ، رو به موسی کرده و می گوید:لحظه ای تامل کن! موسی مشاهده می کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته ، آن را باز کرده و آرام آرام طناب را شل کرد . شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر موسی را به خود جلب کرد ، وقتی تور به کف حیاط رسید ، پیرزنی را در میان آن دید با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید ، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به او داد ، دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت:مادر جان دیگر کاری نداری ، و پیرزن می گوید:پسرم انشاالله که در بهشت همنشین موسی شوی. سپس قصاب پیرزن را مجددا در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرار داده و پیش موسی آمده و با تبسمی می گوید: او مادر من است و آن قدر پیر شده که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم و از همه جالب تر آنکه همیشه این دعا را برای من می خواند که" انشاالله در بهشت با موسی همنشین شوی !"

چه دعایی!! آخر من کجا و بهشت کجا؟آن هم با موسی !

موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید: من موسی هستم تویقینا به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد !

 

چشماتو وا کن منو نگاه کن حالم خرابه برام دعا کن

خبر نداری از حال و روزم 

مهمونِ قلبت یکی دو روزم

مثل قدیما منو صدا کن حالم خرابه برام دعا کن

خبر نداری از حال و روزم

مهمونِ قلبت یکی دو روزم

/ 15 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وبلاگ مهدی پاکدل

سلام[گل] پست خیلی خوبی بود.مخصوصا داستانکی که نوشته بودی.حقیقتا دعای مادر و پدر در سرنوشت بچه ها موثرند[قلب] مثل همیشه عالــــــــــــــــــــــــــــــــی بود[لبخند] ممنون[گل]

سحر

سلام خیلی عالی بود جای همه ی ما در جشن نفس حسابی خالی بود

مریم

سلام حمیدرضا خوبی؟ببخشید یه مدت نتم قطع بود نتونستم بهت سر بزنم راستی از جشن نفس چه خبر عکس نگرفتی؟قول داده بودی.به وبم سر بزن اپم[گل]

ندا

این روزها همه آدم ها درد دارند... درد پول... درد عشق... درد تنهایی... این روزها چقدر یادمان می رود زندگی کنیم!

زیبا

سلام بازهم ممنون بابت دعوتت خوشحالم هنرمندان با جشن نفس روحشون را جلا میدن اشکالی نداره ما هم امسال نبودیم خیالی نیس امیدوارم هیچ وقت کسی بیمار نشه احتیاج به پیوند داشته باشه

HADIS

مثل همیشه عالیه[گل]

مریم

سلام حمیدرضا خوبی؟کجایی نیستی دیگه!!به منم سر بزن منتظر نظرت هستم پست113رو حتما بخون ونظرتو بده.ممنون[لبخند]

ندا

اعتراف می کنم تا وقتی که موبایل نداشتم جمله هیشکی منو دوست نداره رو درک نمی کردم حالا هروقت میرم سر گوشیم عمق این جمله رو میفهمم!!!!!!!!!!!

مریم

سلام کجایی نیستی؟چرا دیگه اپ نمیکنی؟من منتظرما در ضمن اپم یه سر بزن منتظرت هستم[نیشخند]