لبخندهای احمقانه ی یک مرد

یک شیطان کوچک گاهی در سر من قدم میزند که گاهی باید محکم ببندمش و در دهانش چوب پنبه بگذارم.. یک شیطان سرخ که هاله ی بالا سرم را با نیزه اش پاک میکند.. و خوب بلد است خدایی کند

آغوش نگاهم ...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢
 

 

 

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند                    با رنگ های تازه مرا آشنا کند

پاییز می رسد که همانند سال پیش             خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

 

 

آمده بودم از پرچین چشم هایت عبور کنم

و روی پل به تو رسیدن

چند صباحی در پلک هایت خانه کنم

دست من نیستکه دلم آشوب میشود

رخت احساسم هر شب

روی این خاطره ها پهن میشود

من از همان طلوع 

که چشمم به یک آیه از نگاه تو افتاد

هر شب تو را مرور میکنم

 

...

 

 به آخر فصل پاییزی چشم انتظاری رسیده ام

و به تو ایمان آورده ام که

تو هم شکوفه دادن را آموخته ای به قلب سنگیت

به آخر لحظه شماری های گلایه کردن دلم رسیده ام

و ایمان آورده ام

که تو در کنار سرد بودن دستانت 

دلی پر تب و تاب داری

میخواهم با تو آغاز یک فصل را چشم باز کنم

و طلوع یک باران را در

نفس های باد بشمارم

و ریسمانیش کنم

خواستن های تو را

دور گردن التماس های خودم

گویا خدای بودنت را ایمان آورده ام

که فصل به فصل خواستنت را دوست دارم

و دلم میخواهد تو را همیشه بخواهم

 

....

 

پی نوشت:

 

1.اگر میدانستم آغوش نگاهم آزارت میدهد

اگر میدانستم حجم خواستنم

روی تن هوس انگیزت بی تابی میکند

اگر میدانستم هیاهوی قلب شوریده ام

رنگ پریشانی دلت را افزون میکند

با قاصدکهای لب طاقچه ها

هم بازی می شدم

با پر پروانه های خانه ات راضی می شدم

اگر میدانستم پا کوبیدن های دلم

پلک خوابت را بی قرار می کند

با پرستوهای کنج دلت راهی می شدم

من گمانم این بود که تو

آغوش نگاهم را دوست داری

هیاهوی دلم را دوست داری

من نمی دانستم تو را آشفته خواهد کرد

نمیدانستم هجرت چلچله های خواب تو خواهم بود

من هنوز هم در پس یک تمنای حضور

پشت لن پنجره ها خواهم نشست

تا که بیایی به برم

تا که باشی همسفرم

تا که باشی تاج سرم

 

2.بعد از مدت ها دوباره اومدم.دلم برای همتون تنگ شده بود.... دلم برای وبلاگ تنگ شده بود...با کمی تاخیر عید سعید غدیر را به همه ی شما مهربانان تبریک میگم. و پیشاپیش فرا رسیدن ایام سوگواری حضرت ابا عبدالله الحسین ( ع ) را به همه ی شما عزیزان تسلیت عرض می نمایم.

 

مردن در این بادیه رویاست با حسین

راه طواف کعبه از اینجاست با حسین

گاهی عطش نشانه ی سیراب بودن است

وقتی دلی به وسعت دریاست با حسین

سرنیزه های لشکر شب را نگاه کن

سرهای این قافله بالاست با حسین

با خون خود به قله ی تاریخ رفته است

زخم تمام مردم دنیاست با حسین

آزادگی به قیمت خون می شود شبی

این آخرین وسوسه ی ماست با حسین

<< روزبه بمانی >>

 

3.ببخشید که تو این چند هفته نتوستم بیام پست جدید بذارم و بهتون سر بزنم.این ترم خیلی سرم شلوغ شده و فقط دو روز در هفته بیکارم و واقعن وقت نمیکنم و بیام اینجا.از همه ی عزیزانی که تو این مدت جویای حال من بودن و بهم انرژی دادن ممنونم.انشاالله بتونم که زحمات تک تک شما عزیزان رو جبران کنم.در ضمن تا فراموش نکردم بگم که من حداقل تا دو ماه آینده نمیتونم بیام اینجا و بهتون سر بزنم.اما قول میدم وقتی که اومدم حتمن با دست پر بر میگردم.من هیچ وقت شما رو فراموش نمیکنم

 

4.عشق است پرسپولیس و زنده باد رئال مادرید ... ( طرفدارای عزیز و محترم بارسلونا اینو بدونید که بازی برگشتی هم وجود داره )

 

5.بالاخره بعد از چند ماه انتظار آلبوم " امپراطور " مهدی یراحی عزیز منتشر شد.من خودم به شخصه خیلی این آلبوم را دوست دارم. از بین قطعات این آلبوم ، قطعات میراث و زمستون رو خیلی دوست داشتم ( این دو تراک خیلی اشک منو درآورده )

 

6.این روزا که عاشقی هم

دیگه از یاد رفته کم کم

با تو عاشق با تو خوبم

ای تو روز بی فروغم ( مخاطب خاص )

 

 

<<بازم تو خواب من با من قدم بزن

آروم و سر به زیر

میمیرم از غم و بی خود سراغمو از آدما نگیر>>

 


 
 
گاهی وقتها ...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢
 

 

پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب       تا درین پرده جز اندیشه ی او نگذارم

                      

                                                                                           <<حضرت حافظ>>

 

عشق اگر عشق باشد ؛

هم خنده هایت را دوست دارد ؛

هم گریه هایت را ...

هم شادی ات را دوست دارد ؛

هم غم هایت را ...

هم لحظه های شادابی ات را می پسندد ؛

هم روزهای بی حوصلگی ات را ...

هم دقایق پر ازدحام ات را همراهی می کند ؛

هم دقایق تنهایی ات را ...

عشق اگر عشق باشد ،

هم زیبایی هایت را دوست دارد ،

هم اخم هایت را در روزهای تلخی ...

هم سلامتت را می پسندد ،

هم روزهای گرفتاری و بیماری همراهی ات می کند ...

عشق اگر عشق باشد ،

با یک اتفاق ،

تو را تعویض نمی کند ،

همراهی ات می کند تا بهبود یابی ...

عشق اگر عشق باشد ،

هر ثانیه دستانش در دستان توست ،

در سختی و آسانی ...

تا ابد ...

 

....

بهتره یاد آوری کنم 

گاهی دلمون و میسوزونن

گاهی دلمون و میشکونن

و هیچ وقت

هیچ وقت

هیچ وقت

به این فکر نمیکنن 

که ما هم مثل اونا دل داریم که گاهی دلم گاهی می گیرد

گاهی می سوزد

گاهی تنگ می شود

و حتی گاهی ...

گاهی نه ...

خیلی وقت ها می شکند

خیلی وقت ها دلم 

می شکند 

اما هنوز می تپد ...

ولی با درد

میتپه

با غصه میتپه

با کینه میتپه

میتپه اما به سختی

چون شکسته

و مرهمی براش نیست

 

....


پی نوشت:

1.شمع جمع شاپرکهایی رضا

ای کلید ساده مشکل گشا

آن گل زیبا گل خوشبو تویی

ای رضا جان ، ضامن آهو تویی

با نگاهت چون کبوتر کن ، مرا

تا بگیرم اوج ، خوشحال و رها

میلاد شمس الشموس ، خسرو اقلیم طوس ، شاه انیس النفوس ، پادشاه ایران ، حضرت رضا (علیه السلام) بر شما مبارکباد.

 

2.همین که هستی

همین که لابه لای کلماتم نفس می کشی

راه می روی

در آغوشم می گیری...

همین که پناه واژه هایم شده ای

همین که سایه ات هست ...

همین که کلماتم از بی " تو " یی یتیم نشده اند؛

کافیست برای یک عمر آرامش

باش!

حتی همین قدر دور

حتی همین قدر دست نیافتنی! (مخاطب خاص!)

 

3.<<آدم های ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند

همان ها که همیشه هستند ،

برای همه هستند.

آدمهای ساده را 

باید مثل یک تابلوی نقاشی 

ساعتها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاه است.

بسکه هر کسی از راه می رسد

یا ازشان سو ء استفاده می کند یا

زمینشان میزند

یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدمهای ساده را دوست دارم.

بوی ناب

" آدم" می دهند>>

 

4.مغرور ترین کسی که می شناسم ابلیس بود که به خدا سجده نکرد ...

 

داستانک:

یکی از مریدان شیوانا مرد تاجری بود که ورشکست شده بود.روزی برای تصیمیم گیری در مورد یک موضوع تجاری نیاز به مشاور بود.شیوانا از شاگردان خواست تا آن مرد تاجر را نزد او آورند.یکی از شاگردان به اعتراض گفت:اما او یک تاجر ورشکسته است و نمیتوان به مشورتش اعتماد کرد.شیوانا پاسخ داد:........

شکست یک اتفاق است.یک شخص نیست!کسی که شکست خورده در مقایسه با کسی که چنین تجربه ای نداشته است، هزاران قدم جلوتر است.او روی دیگر موفقیت را به وضوح لمس کرده است و تارهای متصل به شکست را می شناسد.او بهتر از هر کس دیگری می تواند سیاهچاله های منجر به شکست را به ما نشان دهد.وقتی کسی موفق میشود بدانید که چیزی یاد نگرفته است ! اما وقتی کسی شکست می خورد آگاه باشید که او هزاران چیز یاد گرفته است که اگر شجاعت خود را از دست نداده باشد می تواند به دیگران منتقل کند.

وقتی کسی شکست می خورد هرگز نگوئید او تا ابد شکست خورده است ! بلکه بگوئید او هنوز موفق نشده است.


 
 
سزای تو ...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٢
 

 

 

خبر کن ای ستاره یار ما را                       که در یابد دل افگار ما را

خبر کن آن طبیب عاشقان را                     که تا شربت دهد بیمار ما را 

                                                                                       <<حضرت مولانا>>

 

نمی دانم چرا تنم میلرزد وقتی صحبت از تو میشود 

نه از ترس حضورت نیست ، از آرزوی به تو رسیدن است

از شاید ها و بایدها 

و از اینکه نمیدانم داشتنت رو عاشقانه اشک بریزم یا دوریت را ...

شاید روزی تنم لرزید و دستانت را روی شانه هایم گذاشتی

و گفتی زیر لب اشک شوق بریز من به کنارت آمده ام برای همیشه !

....

 

دل شکسته بود ، راهی نداشت ، رفت و هیچ جای صحبتی نگذاشت

فکر میکرد به سوی او میروم ، هر جا برود من مخالف او میروم

در فکر تو ننشسته ام ، تمام درهای خاطره ها را بر روی دلم بسته ام

من برای خودم رفتم و او برای دلش ، بی خیال که هر چه آمد بر سرش

نه لحظه ای که از او یادی کنم ، نه یک لحظه که فکر برگشتن کنم

او ارزشی نداشت ، این دل من بود که نیاز به یک چیز داشت

چیزی که در وجود او پیدا نمیشد ، یک سال هم باران می بارید 

بی محبتیها را را از دلش نمیشست

همه چیز میگذرد و میشود شبیه یک خاطره ، تصویر دل شکسته ام نیز شبیه یک حادثه

و این حادثه روزی تلخ ترین خاطره زندگی میشود ، هر کاری کنی از یاد فراموش نمیشود

و تو جرمت تنها شکستن نبود ، تو متهم به شکستن قلبی هستی

که هیچگاه آن قلب مثل اولش نمیشود ، هر کاری کنی آن خاطره از خاطرم پاک نمیشود!

و یک عمر میسوزم در حادثه ای که در خاطر تو حتی یک لحظه هم نخواهد آمد !

و حالا گناه من چیست ، سزای تو چیست؟

سزای تو این بود که از چشمم افتادی بر زمین ، از دید قلبم شکستی ، همین !

...

 

جشن نفس امسال هم تمام شد !

متاسفانه امسال هم نتونستم در این جشن زیبا شرکت کنم ولی خیلی هم از نحوه برگزاری این جشن بی خبر نبودم!!

جشن نفس امسال هم با مدیریت هنری سرکار خانم "مهراوه شریفی نیا" عزیز برگزار شد.

در جشن نفس امسال عده زیادی آدم اومده بودن و داشتن نفس میکشیدن و میخواستن به بقیه هم نفس بدن.

وقتی که فرم کارت اهدای عضو را پر میکنی ، خیلی برات سخته که از خودت بگذری ولی لذت بخش بود . نه فقط برای من حتی برای خیلی از افرادی که این فرم را پر کرده اند لذت بخشه.

در جشن نفس امسال خانواده هایی بودن که بچه های خودشونو هم آورده بودن و برای آن ها هم این فرم را پر کردن و واقعن این شجاعت خانواده های عزیز قابل تحسینه.

در جشن نفس امسال خانواده هایی بودن که اعضای عزیزترین کسانشون رو اهدا کرده بودن و به خیلی از آدم ها با عشق زندگی دوباره دادن.

همون طور که گفتم در جشن نفس امسال مراسم بزرگداشت عسل بدیعی نازنین هم 

برگزار شد و از خانواده ی محترمشون هم تقدیر به عمل آمد

عسل بدیعی عزیز کاری کرد که من به شخصه هر وقت می بینم که جایی در مورد اهدای عضو صحبت میشه ناخودآگاه یاد فداکاری این عزیز دوست داشتنی میفتم...(ما هم برای روح ایشون طلب رحمت و مغفرت داریم)

یادمون باشه که نعمت های خداوند هیچ وقت باران و باد و نور نیستن ، گاهی وقتها آدمهایی با عشق و شجاعت تمام میتونن نعمت هایی بزرگ و زیبا از جانب خدای بزرگ باشند.

نفس بخشیدن کار خیلی بزرگی است.ما انسان ها هم مطمئنن میل به جاودانه شدن داریم و همه ما با اینکارمون میتونیم که جاودانه بشیم.

من واقعن از خدا میخوام که مرگ این چنینی رو برام رقم بزنه چون واقعن این یک مرگ افتخار آفرینه.

در ضمن عزیزانی که میخوان عکسهای جشن نفس امسال را ببینن با مراجعه به سایت ایران اهدا به نشانی www.ehda.ir میتوانند عکسهای این مراسم را ببینند.

نفستون سلامت...

 

 

پی نوشت:

1.من تو تمام این سال ها فکر میکردم که خیلی تنهام ولی وقتی پیام های پر مهر دوستان عزیز تر از جانم را بابت تولدم دیدم احساس کردم که خیلی هم تنها نیستم و تو تمام این سال ها بازم کسانی هستن که به یادم هستند و از صمیم قلب ازشون تشکر می کنم.ممنون که هستین.اولین و بهترین کادوی تولدم رو از عزیزترین گرفتم.مرررررررررسی آبجی گلم.مرداد ماه همیشه پا برجاست خصوصا 28 مرداد!!

 

2.یه نکته رو میخواستم بهتون بگم ، اونم اینه که من و ببخشین که نمیتونم زیاد بهتون سر بزنم.این روزا سرم خیلی شلوغه و نمیتونم زیاد به وبلاگ سر بزنم.از همین جا از همتون عذر میخوام

 

3.<<تو قلب من یه امپراطوره>> به زودی در آلبوم امپراطور "مهدی یراحی" با شعری بسیار زیبا از مونا برزویی خواهید شنید.

 

پی نوشت 4 و 5 و 6 نداریم ...

 

داستانک:

روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سوال می کند : آیا کسی هست که با من وارد بهشت شود؟خطاب میرسد:آری ! موسی با حیرت می پرسد:آن شخص کیست؟

خطالب میرسد:او مرد قصابی است در فلان محله ، موسی می پرسد:می توانم به دیدن او بروم؟خطاب میرسد:مانعی ندارد !

فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و می گوید:من مسافری گم کرده راه هستم ، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم؟قصاب در جواب می گوید:مهمان حبیب خداست ، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم ، آن گاه با هم به خانه می رویم ، موسی با کنجکاوی وافری به حذکات مرد قصاب می نگرد و می بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آن را جدا کرد در پارچه ای پیچید و ....

کنار گذاشت.ساعاتی بعد قصاب می گوید:کار من تمام است برویم ، سپس با موسی به خانه قصاب می روند و به محض ورود به خانه ، رو به موسی کرده و می گوید:لحظه ای تامل کن! موسی مشاهده می کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته ، آن را باز کرده و آرام آرام طناب را شل کرد . شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر موسی را به خود جلب کرد ، وقتی تور به کف حیاط رسید ، پیرزنی را در میان آن دید با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید ، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به او داد ، دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت:مادر جان دیگر کاری نداری ، و پیرزن می گوید:پسرم انشاالله که در بهشت همنشین موسی شوی. سپس قصاب پیرزن را مجددا در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرار داده و پیش موسی آمده و با تبسمی می گوید: او مادر من است و آن قدر پیر شده که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم و از همه جالب تر آنکه همیشه این دعا را برای من می خواند که" انشاالله در بهشت با موسی همنشین شوی !"

چه دعایی!! آخر من کجا و بهشت کجا؟آن هم با موسی !

موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید: من موسی هستم تویقینا به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد !

 

چشماتو وا کن منو نگاه کن حالم خرابه برام دعا کن

خبر نداری از حال و روزم 

مهمونِ قلبت یکی دو روزم

مثل قدیما منو صدا کن حالم خرابه برام دعا کن

خبر نداری از حال و روزم

مهمونِ قلبت یکی دو روزم


 
 
اعتماد
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢
 

 

 

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا            چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک                نقاش ازل بهر چه آراست مرا

 

 

رسیده ام به حس برگی که می داند

باد از هر طرف که بیاید

سر انجامش افتادن است...

 

می خواهم بگویم 

صعود

با سقوطم

هیچ فرقی ندارد

وقتی طنابم پوسیده است

 

می خواهم بگویم که درد است

وقتی من عاشقانه می نویسم

دیگران یاد عشقشان می افتند

اما تو

نمی دانم

به نوای کدام لالایی 

وجدانت را خوابانده ای

که اینچنین بی خیالی...

.....

 

چه حس قشنگیه وقتی میشی محرم دل یکی

یکی که بهش اعتماد داری

بهت اعتماد داره

از دلتنگی هاش برات میگه

از دلتنگی هات براش میگی

آروم میشه

آروم میشی

این حس رو بهت دارم...

حسی که هیچ وقت به تنفر تبدیل نمیشه

به خدا قسم مثل قطره های باران پاکه...

 

پی نوشت:

1.روز 14 مرداد تولد یک دوست مهربون و دوست داشتنی بود.تولد یکی از ترانه سراهای محبوب کشورمون ، سرکار خانم ترانه مکرم عزیز.ترانه سرایی که به قول یکی از خواننده های خوبمون اونی رو مینویسه که قلم قلبش میگه.

خانم مکرم یکی از متواضع ترین ترانه سراهای ما هستند.

به عنوان کسی که با ترانه های ایشان خاطرات بسیاری دارم وظیفه خودم دیدم تا به این صورت دوباره به خانم مکرم عزیز تولدشون رو تبریک بگم.امیدوارم که سالیان سال زنده باشن و باز هم شاهد شنیدن ترانه های زیباشون باشیم.

 

و خداوند امردادی ها را آفرید ...

تا به همه نشان دهد بهترین خلقتش چگونه است...  ( پرچم مردادی ها بالاست )نیشخند

جدیدترین شاهکار ترانه مکرم:

"من شدیدا آرزومه تا ابد تو رو ببینم

تو چشات ستاره داری منم عاشق همینم

تو شدیدا پیش رومی حتی تو خواب و رویا

تا به تو فکر می کنم عطر تو می پیچه اینجا"

 

 

2.بزودی 3 آلبوم جدید روانه بازار موسقی کشور خواهد شد که پیشنهاد میکنم حتمن این آلبوم ها را خریداری کنید

1:آلبوم "لعنت به من" ( مازیار فلاحی )

2:آلبوم "اکسیژن" (بابک جهانبخش) ، ( با یک ترانه ی زیبا از ترانه مکرم عزیز )

3:آلبوم "امپراطور: ( مهدی یراحی ) ، ( با حضور ترانه سراهای بنام موسیقی ایران )

به هیچ وجه این سه آلبوم زیبا را از دست ندید

 

3.شنیدین میگن اونی که میخنده

هزار تا درد داره

ولی اونی که گریه میکنه

یک درد داره؟

 

ولی من میگم 

اونی که گریه میکنه

به هزار تا از درداش خندیده

و جلوی یکیشون بد جوری کم آورده .........

 

4.نه آن باش که از تو سیر شوند

نه آن باش که بر تو سیر شوند

 

5.انشاالله در پست آینده گزارش کاملی را در مورد برگزاری جشن نفس در همینجا می نویسم.پس تا اون موقع از پست جدید خبری نیست...

 

6.خدایا نمیگم دستم را بگیر

سالهاست گرفته ای

مبادا رها کنی....

 

7.و این است پرسپولیس زلزله....

 

 

داستانک:

مرد جوانی ، از دانشگاه فارغ التحصیل شد.ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یک نماشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود.مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد.او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد.بالاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:...

من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم.سپس یک جعبه به او داد.پسر ، کنجکاو ولی نا امید ، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا ، که روی آن نام او طلاکوب شده بود ، یافت.با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری ، یک انجیل به من می دهی؟کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.

 

سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد.خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده.یک روز به این فکر افتاد که پدرش ، حتمن خیلی پیر شده  و باید سری به او بزند.از روز فارق التحصیلی دیگر او را ندیده بود.اما قبل از اینکه اقدامی بکند ، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر ، تمام اموال خود را به او بخشیده است.بنابراین لازم بود فورا خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید.هنگامی که به خانه پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد.اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی کرد و در آنجا ، همان انجیل قدیمی را باز یافت.در حالیکه اشم می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد.در کنار آن ، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت ، وجود داشت.روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود:تمام مبلغ پرداخت شده است.

 

همین خوبه که عطر تو هنوز میپیچه تو دنیام

همین خوبه که تو هستی ، تو این لحظه که من تنهام

<<ترانه مکرم>>


 
 
حکایت ما و خدا
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳٩٢
 

 

 

 

در عشق تو از بس که خروش آوردیم         دریای سپهر را به جوش آوردیم

چون با تو خروش و جوش ما در نگرفت         رفتیم و زبانهای خموش آوردیم

 

 

خدا:بنده من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است

بنده:خدایا خسته ام!نمی توانم

خدا:بنده من ، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده:خدایا خسته ام!برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم

خدا:بنده من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده:خدایا سه رکعت زیاد است

خدا:بنده من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده:خدایا امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

خدا:بنده من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا ا...

بنده:خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

خدا:بنده من در دلت بگو یا ا... ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

خدا:ملائکه من ، ببینید آنقدر ساده گرفته ام ، اما او خوابیده است.چیزی به اذان صبح نمانده.او را بیدار کنید.دلم برایش تنگ شده است.امشب با من حرف نزده.

ملائکه:خداوندا دوباره او را بیدار کردیم ، اما باز خوابید.

خدا:ملائکه من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست.

ملائکه:پروردگارا باز هم بیدار نمی شود.

خدا:اذان صبح را می گویند.هنگام طلوع آفتاب است.ای بنده من بیدار شو.نماز صبحت قضا می شود.

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا:او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد...

بنده من ، تو هنگامی که به نماز می ایستی ، من آنچنان گوش فرا می دهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری.

....

 

 

روز پنج شنبه 13 تیر ماه جشن تولد دوازده سالگی پرشین بلاگ بود.جای همتون خالی بود.خیلی خوش گذشت.از همه ی مسئولان پرشین بلاگ که زحمات زیادی کشیدن و این مراسم زیبا رو تدارک دیدن تشکر می کنم.به خصوص از سرکار خانم نگار نیک نفس عزیز که زحمات زیادی کشیدن و باعث شدن این مراسم به نحو احسن برگزار بشه صمیمانه تشکر می کنم و امیدوارم که در سال های آینده باز هم شاهد مراسمی این چنین باشیم و وبلاگ نویسان عزیز دور هم جمع بشن و لحظات خوبی را برای همه ی این عزیزان رقم بزنند.

 

....

 

پی نوشت:

 

1.توی دو تا پست قبل من یه مطلبی رو نوشتم راجع به برگزاری جشن نفس 

ولی شاید کسی ندونه که این جشن برای چی و به چه منظوری برگزار میشه.

موضوع این جشن در مورد اهدای عضو هست و هر ساله در اواسط اردیبهشت ماه این جشن در 2 روز برگزار میشه و مردم عزیز ما با فرهنگ اهدای عضو بیشتر آشنا میشن

ولی امسال این جشن به مرداد ماه موکول شد و روزهای 24 و 25 مرداد این جشن برگزار میشه.

همه ی شمایی که دوست دارین در این فرهنگ سازی سهیم باشید:

24 و 25 مرداد ماه 1392

زمین تنیس باشگاه انقلاب ، ساعت 20 الی 24

 

به امید اینکه امسال شاهد پربارترین و بهترین جشن نفس باشیم.

(در ضمن در جشن نفس امسال ، دهمین سالگرد برگزاری جشن هم هست و همچنین بزرگداشت عسل بدیعی.)

انشاالله بعد از برگزاری این جشن گزارش کاملی رو از این جشن در همین جا اعلام می کنم.

 

2.دارم می ترسم از خوابی             که شاید هر دومون دیدیم

از اینکه هردومون با هم                   خلاف کعبه چرخیدیم

واسه کندن از این برزخ                    گریزی غیر دنیا نیست

نمیدونم ولی شاید                        بهشت اندازه ما نیست

واسه این شعر می میرم .... زنده باد روزبه بمانی

 

3.یواش یواش داریم به ماه ماه ها، شاه ماه ها، بهترین ماه ها

ماه مقدس "مرداد" نزدیک می شویم.

ماهی که در یکی از روزهای آخرش من و عزیز ترین (خواهر عزیزتر از جانم)به دنیا اومدیم.

واقعن چه لذتی داره آدم یه خواهر یا برادر دو قلو داشته باشه.

 

4.دل آدم چه زود خر میشه !

با یک "دلخوشی"

با یک "هستم"

با یک "نترس"

با یک "نوازش"

با یک "آغوش"

و چه راحت خرد میشه 

با یک نگاه "متفاوت"

با یک حرف "نا متعارف"

 

5.مهم نیست فردا چی میشه ... (مهم اینه که امروز دوست دارم)

مهم نیست فردا کجا میری ... (مهم اینه که هر جا باشی دوست دارم)

مهم نیست تا ابد با هم نباشیم ... (مهم اینه که تا ابد دوستت دارم)

مهم نیست قسمت چیه ... (مهم اینه که قسمت شد دوستت داشته باشم)

این متن رو تو fb خوندم و خیلی خوشم اومد و گفتم اینجا بنویسم خطاب به مخاطب خاصم!!!

 

 

داستانک:

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.

هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند ، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید : <<شما چه کار می کنید؟>>

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ، گفت:<<اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.>>مرد کمی جلوتر رفت.باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید:<<شماها چه کار می کنید؟>>

یکی از فرشتگان با عجله گفت:<<اینجا بخش ارسال است.ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.>>

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.

با تعجب از فرشته پرسید:<<شما چرا بیکارید؟>>

فرشته جواب داد:<<اینجا بخش تصدیق جواب است.مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.>>

مرد از فرشته پرسید:<<مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟>>

فرشته پاسخ داد:<<بسیار ساده ، فقط کافیست بگویند خدایا شکر...>>

 

<<اللهم عجل لولیک الفرج>>

 

 


 
 
آرامش...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
 

 

پارسایی و سلامت هوسم بود ولی       شیوه ای می کند آن نرگس فتان که نپرس
گفتم از گوی فلک صوت حالی پرسم      گفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس
                                                                                              
                                                                                             (حافظ)
روزهای عجیبی رو پشت سر گذاشتم...   چیز هایی رو دیدم که بعضی هاشون خوشایند بود و بعضی هاشون هم .....
گاهی وقت ها برای شادی یک نفر حاضری از خیلی چیز ها بگذری.... خیلی چیزها....
چند وقت پیش به یک نفر کمکی کردم که هنوز هم از کاری که کردم خوشحالم .... خوشحالم از این که می بینم در طول روز باعث خوشحالی حتی یک نفر شدم.
اما توی این چند وقت هم چیزهایی رو دیدم و شنیدم که اصلن خوشایند نبود خیلی از نظر روحی ضربه خوردم....  امیدوارم که دیگه از این اتفاق های تلخ برام نیوفته چون خیلی به آرامش نیاز دارم.... دلم می خواد با کسی که دوسش دارم یه جایی برم که هیچکس باهامون نباشه و من و اون و یک لیوان چای و یه دنیا آرامش....
 
من خیلی آدم احساساتی هستم و خیلی زود گریه ام می گیره .... سر هر مسئله ی کوچیکی اشک از چشمام جاری می شه.
میگن وقتی خوشحالی و داری موسیقی گوش میدی از گوش دادنش لذت می بری و وقتی هم ناراحتی و دلت گرفته ، مفهوم شعر رو درک می کنی... این جمله برای من اتفاق افتاده ولی من وقتی به آهنگی گوش میدم حتی اگه خوشحال هم باشم مفهوم آهنگ رو درک می کنم و بعضی وقتها ناخودآگاه گریه می کنم ... 
 
آلبوم "عاشقانه ها" 
از "احسان خواجه امیری" . قطعه ی شماره 10 .... "نابرده رنج"  
هر وقت این آهنگ رو گوش می دم ناخودآگاه اشک تو چشمام جمع میشه و برای چند دقیقه فقط گریه می کنم .... عجب شعری داره ....
آدم اگه احساساتی باشه خوبه ولی دیگه خیلی احساساتی هم خوب نیست و نمیدونم تا چه زمانی اینطور خواهم بود و برای هر آهنگی اشک می ریزم ...
 
 
پی نوشت:
1.خرداد ماه در کل ماه خوبی بود و خوشحالم که چند روز پشت سر هم شادی را در چهره ی مردم می دیدم .... از جشن بزرگ انتخابات تا راهیابی مستقیم تیم ملی فوتبال ایران به جام جهانی .... کلا خوشحالم....
 
 
2.این ترم تحصیلی که گذشت خیلی برای من خوب بود و خوشبختانه از لحاظ استاد شانس آوردم و برای همه ی اساتید عزیزم آرزوی موفقیت می کنم.
 
3.دوران بلوغ دوران عجیبی هست .... دورانیه که دیگه فکر می کنی که بزرگ شدی و وارد اجتماع شدی و میتونی در مورد همه چیز قضاوت کنی 
چیز هایی رو در بدنت مشاهده می کنی که اولش تعجب می کنی و فکر می کنی که مریض شدی و تا چند وقته دیگه قراره بمیری !!! به خاطر همین خیلی ها این اتفاق رو از پدر و مادرشون پنهان می کنن و میرن توی اتاقشون و فقط گریه می کنن. در صورتی که این ها ، علائم بزرگ شدنه و به جای اینکه ناراحت باشی و بری توی اتاقت و گریه کنی و اشک بریزی باید خوشحال باشی که دیگه بزرگ شدی و میتونی هر کاری که دوست داری انجام بدی...
برای خانوم ها هم مواجه شدن با بلوغ جنسی ه ..... یک اصطلاحی هست که نمی دونم بی ادبیه یا ..... (کلا این بخش به علت کمبود اطلاعات نویسنده فعلن مختومه اعلام می گردد.
وقتی که بزرگ تر میشی آدم کلی چیز های جدید کشف می کنه 
وقتی به سن 18 سالگی میرسی خیلی کارها میتونی بکنی. مثلن گواهینامه رانندگی ، کنکور ، دیپلم گرفتن ، (رای دادن) و .... حتی عاشق شدن و در بعضی موارد ازدواج هم کم کم از نظر خانواده موجه می شه و میتونی اسم دختر یا پسری رو توی خانواده مطرح کنی و اونجاست که دیگه معاشرت خانواده با دوستان دختر دارشون یا بالعکس شدت می گیره !!!
کلن سن 18 سالگی یه سن خاصیه و وقتی بهش میرسی تازه می فهمی چه رویای احمقانه ای داشتی.
شاید بری سر کار ....
شاید بری ازدواج کنی...
در مورد دوست دختر و دوست پسر هم باید این نکته رو یاد آور بشم که : شاید اولین دوست پسر و یا دوست دختر هم در این سن و یا بهتره بگم در دهه ی دوم زندگی پیدا میشن.
در دهه ی دوم زندگی هم تغییرات ظاهری بدن به اوج خودش میرسه و ظاهر انسان تقریبن تکمیل میشه.
در مورد دهه های بعدی هم اگه عمری باقی بود و تجربه شون کردم می نویسم.
 
4.چه شود بیاید آن روز که به تو رسیده باشم
به هوای دیدن تو ز هوا رهیده باشم
همه عمر من به یاد تو گذشته نازنینا
نکند که من بمیرم و تو را ندیده باشم....
(میلاد با سعادت منجی عالم بشریت ، برپا کننده قسط و عدل ، منتقم خون حسین(ع) ، حضرت ولیعصر ، امام زمان ، مهدی موعود (عج) بر عموم شیعیان جهان مارک باد ....)
 
 
5.از اینکه امسال تونستم رای بدم خوشحالم .... خوشحالم از اینکه سهمی در سرنوشت مملکتم داشتم ( کلا برای همه چیز خوشحالم )
 
 
لبخند
6.روز 10 همین ماه وبلاگ من وارد دومین سالش می شه و دومین سالی هست که از طریق فضای مجازی همراه شما عزیزان بودم.امیدوارم که تا به اینجا تونسته باشم رضایت شما رو جلب کرده باشم...
 
خوشبختم تو با منی                         لبخندتو از من نگیر
عشق من تا با منی                          دلشوره ی رفتن نگیر

 
 
دوران بچگی
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

 

 

داغ دل است عیش گلستان روزگار               دود دل است سنبل و ریحان روزگار

چون شمع تا تمام نسوزی نمی دهند            خط امان تو را ز شبستان روزگار

 

                                                                                  <<صائب تبریزی>>

 

چند روزی هست که میخوام بیام اینجا و یه پست جدید بذارم ولی بنا به دلایلی نمیتونستم بیام. چند وقتی هم بود که دیگه از وبلاگ خداحافظی کردم...

ولی از امروز دوباره احیا شدم و یک پست جدید گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد

نمیدونم از کجا باید شروع کنم... دلم برای بچگی هایم تنگ شده... برای روزای خوب و بد ... دلم برای روزایی که پدر بزرگم هر روز بعد از ظهر من و خواهرم و برادرم رو به پارک می برد و ما هم اولین کاری که میکردیم بدوبدو میرفتیم روی یکی از تاب ها سوار می شدیم و به پدر بزرگمون می گفتیم اینقدر هل بده که تا آسمون بالا بریملبخند

دلم برای اون روزا تنگ شده ....

واقعن چقدر اون روزا رو دوست داشتم.هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شدیم ثانیه شماری می کردیم که بعد از ظهر بشه و بریم پارک و تاب سواری کنیم و بعد از اون پدر بزرگم برامون کاکائو بخره و بخوریم چقدر هم پررو بودیم قهقهه

بیچاره پدر بزرگم مجبور بود هر روز برای من و خواهرم و برادرم کاکائو یا پاستیل یا بستنی بخره...

اما حالا دیگه اون روزا تکرار نمیشه ... هیچ وقت ... هروقت که به پارک میرم و بچه هایی رو می بینم که دارن با چه ذوق و شوقی تاب سواری می کنن دوباره اون خاطرات برام تداعی میشن

 

چند روز پیش یک پدری رو دیدم که یه حرفی بهم زد که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم

می گفت:دیشب تولد یکی از بچه هام بود و منم نمی دونستم که تولدش هست و وقتی شب دیر وقت رسیدم خونه دیدم که همه چراغ های خونه خاموشه و بعد از چند ثانیه دیدم که چراغ ها روشن شد و بچه ام با ذوق و شوق فراوان اومد بغلم و گفت امروز تولدمه و باید بهم کادو بدی.من هم دیدم که پولی نداشتم که برای بچه ام چیزی بخرم و خندیدم و بهش گفتم فردا برات میخرم الان مغازه ها بسته است...

صحبت های این مرد خیلی رو من تاثیر گذاشت.خیلی سخته یه مرد بشکنه ولی بخنده...

دو تا پی نوشت طولانی داشتم تصمیم گرفتم ازشون یک پست جدید بسازم

 

پی نوشت:

1.جشن نفس امسال به مرداد ماه موکول شد.

 

2.من تا قبل از اینکه وارد دانشگاه بشم کتاب زیاد می خوندم و همیشه هم در عرض دو روز یک رمان دویست و خورده ای صفحه رو تموم می کردم. خیلی رمان خوندن رو دوست دارم.ولی الان دیگه فرصتی نمی کنم که رمان بخونم و از خوندنشون لذت ببرم

الان دو سالی هم میشه که به نمایشگاه کتاب نرفتم چون که وقت نمی کنم و اگر هم بخوام برم اونجا مجبورم تعداد زیادی رمان بخرم و همه زمانم رو به خوندن رمان اختصاص بدم ... 

 

3.از دیکتاتوری متفرررررررررررم...

 

4.از تمامی شما عزیزانی که تو این مدت همراهم بودین نهایت تشکر را دارم.ببخشید که نمیتونم زیاد بهتون سر بزنم انشاالله سرم خلوت شد حتمن بهتون سر میزنم

 

5.دوست دارم لعنتی...


6.کاشکی ندیده بودمت دل نمی بستم به چشات....

 

7.اه اه اه استقلال قهرمان شد...

 

به دل نگیر عشق منو خوبه دوست داشتنمو      بذار تا خودت ببینی حس عاشق شدنو

میخوام بگم من به همه آره این حس منه            نبض من هرکجا باشم واسه تو میزنه

                                                                                              <<ترانه مکرم>>


 
 
بازی پوچ زندگی من...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٢
 

بر عالمیان رحمت رحمان زهراست

در هر دو جهان سرور نسوان زهراست

نوری که دهد شاخه ی طوبی از اوست

کوثر که خدا گفته ، به قرآن زهراست

سر فصل کتاب آفرینش زهراست

روح ادب و کمال و بینش زهراست

روزی که گشایند در باغ بهشت

مسئول گزینش و پذیرش زهراست

خزان زود هنگام و کبود شدن یاس بوستان پیامبر،بر شما دوستان عزیز تسلیت باد.

...
 

"عسل سینما هم رفت"

بدون شک بدترین خبر شروع سال 1392 ، خبر فوت "عسل بدیعی"عزیز بود.هنرمندی که با رفتنش همه ما را ناراحت کرد.بدون تردید در گذشت "عسل بدیعی" خبر نامیمونی بود که همه را متاثر کرد.

"عسل بدیعی"دوست داشتنی بود واقعن و بعد از رفتنش هم در ذهن ها دوست داشتنی باقی ماند.

<<خداوند تو را در بهشت خویش جای داد همانا که بهشت زیر پای مادران است.>>

قسمتی از نوشته مرحوم عسل بدیعی:(میدانم امسال سال من است) روحش شاد یادش گرامی

...

پی نوشت:

1.از تمامی شما دوستان عزیز بابت تبریک سال نو و همچنین نظرات پر مهرتون نهایت تشکر را دارم.امیدوارم که سال 1392 سالی پر از خیر و برکت برای تمامی شما بزرگواران باشد.

2.دیروزهایم را سوزاندم برای امروز ، امروزهایم را میگذرانم برای فردا و فردایم دیروزی دیگر!!!

این بازی پوچ زندگی من.

3.در جستجوی قلب زیبا باش نه صورت زیبا

زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمیماند

اما آنچه خوب است همیشه زیباست...

4.همیشه در ریاضیات ضعیف بودم

سالهاست دارم حساب میکنم چگونه من بعلاوه ی تو ، شد فقط من ...

5.گفت: بگو ضمایر را

گفتم: من من من من من من

گفت: فقط من؟

گفتم: بقیه رفته اند...

6.این فینالیست شدن جام حذفی رو دوست دارم

تحملش برای استقلالی ها سخته

آخی ... طفلکی ها ... چه خاطرات تلخی

 

داستانک:

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن.پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت.پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛تو همه شیرینیاتو به من بده.دختر کوچولو قبول کرد.

پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و ...

بقیه رو به دختر کوچولو داد .اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تموم شیرینیاشو به پسرک داد.

همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد.ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده.



 
 
بوی عید
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱
 

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی،چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قانون را غلط ها داد سودای زراندوزی

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است

که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

به صحرا رو که که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی گز بلبل غزل گفتن بیاموزی

...

بوی عیدی،بوی توپ،بوی کاغذ رنگی ... نمیاد.ولی،با اینا زمستونو سر می کنم؛و با اینا خستگی مو در می کنم.سال 91 سال خوبی نبود.برای هیچ کس خوب نبود.امیدوارم سال نو،کاملن متفاوت باشه و بهترین ها رو برای هممون بیاره.حال هممون خوب باشه.هیچ کس بیکار،فقیر،افسرده،معتاد و بی خانمان نباشه.هیچ کس به دلایل واهی توی زندان نباشه.آمین.

...

پی نوشت:

1.چند روز دیگه بهار میاد و همه چیز رو تازه می کنه،سال رو،ماه رو،روزها رو،هوا رو،طبیعت رو،ولی فقط یک چیز کهنه میشه که به همه اون تازگی می ارزه،<<دوستیمون>>

2.مثل ماهی زنده مثل سبزه زیبا مثل سمنو شیرین مثل سمبل خوشبو مثل سیب خوشرنگ و مثل سکه با ارزش باشید

3.به یاد کسانی باشیم که:...

هفت سینشان را با یک سین ناخواسته با نام"سرطان"

می چینند!...

به یاد کودکانی باشیم:...

که"سرمای"خیابان سین همیشگی هفت سینشان است!!!...

4.بعد از مدت ها یک خصوصیت خوب در خودم کشف کردم .

فهمیدم که تا اونجا که تونستم دل کسی رو نشکوندم و اگه ناخواسته شکوندم ...

خدا و اون شخص منو ببخشن...

فهمیدم که سنگدل نیستم.

فهمیدم که حاضر نیستم دل عزیزانم رو به راحتی بشکنم.

فهمیدم که من بیشتر وقتها آدم دل رحمی هستم , آدم با معرفتی هستم .

خوشحالم که همه ازم راضی بودن.

خوشحالم که توی محیط مجازی هم به بهترین شکل رفتار کردم .

خوشحالم که با همه خوب برخورد کردم و همیشه ازم تعریف کردن.پس تو آسوده باش.

به هر حال خوشحالم ... خوشحالم که حضور بعضی از آدمها در زندگی باعث میشن , گاهی  , فقط گاهی به مهربان بودن خودم ببالم ...

5.از دنیای واقعی و نامردیاش ! پناه آوردیم به دنیای مجازی !

غافل از اینکه ، آسمون ، همون آسمونه ...

6.باری دیگر

بهار آرام آرام زمستان سرد را به در کرد و با طنین عطر لطیف خود در سردی زمستان...

نسیم خوش رقص خود را در کوه ها و کومه ها و دشت ها و شهرها جولان داد...

تا باز بگوید که پشت هر ابری آفتابی تابان است.

داستانک:

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:"می آید،من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت:

لانه کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.تو همان را هم از من گرفتی.این توفان بی موقع چی بود؟چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداز شد.فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت:

ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی.باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت:و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.


 
 
لبخند می زنم...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۱
 

آن را که جای نیست همه شهر جای اوست

درویش هر کجا که شب آید سرای اوست

بی خانمان که هیچ ندارد بجز خدای

او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست

مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست

چندانکه می رود همه ملک خدای اوست...

...

لبخند که میزنم پیدام می کنی

باران می بارد،تو از کنارم می گذری

فریاد نمی کشم که بازگردی

می دانم امشب این آسمان تاب ماه را ندارد

لبخند می زنم،

فراموش می کنم..

...

پی نوشت:

1.تو را انگار یک جا دیده بودم

میان خواب و رویا دیده بودم

نگاهت همچو شبنم،آشنا بود

گمانم بین گلها دیده بودم

2.یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند،نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنمهیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

3.نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی که عظمت را کوچک می دانند،پس به تو رو نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی.

4.در اینجا به عزیزانی که تازه با این وبلاگ آشنا شده اند باید بگم که تا حد امکان از دادن نظرات خصوصی خودداری کنید و حتمن در موقع گذاشتن نظر در این صفحه مجازی آدرس ایمیل و یا وبلاگتان را وارد کنید و اگر نیازی به جواب دادن از جانب این بنده حقیر بود،حتمن جواب را به وبلاگ و یا ایمیلتان ارسال خواهم کرد

5.گدای عشق نباشید

بخشنده عشق باشید

انسان های زیبا همیشه خوب نیستند

انسان های خوب همیشه زیبایند...

6.ال کلاسیییییییییییییکو...برد شیرین و دلچسب رئال ...توقف استقلال ایران در لیگ قهرمانان آسیا...با اینکه اصلا از استقلال خوشم نمیاد!!!ولی همین یک امتیاز هم خیلی ارزشمنده.

...

داستانک:

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند.

پیرمرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیرزن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.

این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز ...

پیرمرد برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل می کند ضبط صوتی را آماده کرد و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط کرد.

پیرمرد صبح از خواب بیدار شد و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش رفت و او را صدا زد،غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته بود!

از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن،لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او بود!


 
 
خوشبختی...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱
 

دلم کمی خدا می خواهد...

کمی سکوت...

کمی آخرت...

دلم دل بریدن می خواهد...

کمی اشک...

کمی بهت...

کمی آغوش آسمانی...

دلم یک کوچه می خواهد بی بن بست!!و یک خدا!!!

...

قرار بود روز سه شنبه شروع اولین کلاسهامون برای ترم جدید باشه.خلاصه ساعت 5 صبح از خونه راه افتادم.این همه راه تا قزوین رفتیم آخر سر بهمون گفتن کلاسهاتون از دوشنبه هفته آینده برگزار میشه!!!خلاصه سرتون رو درد نیارم ما هم دست از پا درازتر برگشتیم اومدیم تهران.همچین دانشگاهی داریم ما!!!

...

ایمان تنها چیزیه به قلب مربوط میشه

به نظر من،ایمان آدمها رو نمی تونی از روی نماز خوندنشون،روزه گرفتنشون،حج رفتنشون،حجابشون،نذری دادنشون،زیارت کردنشون و...بسنجی...

ایمان یک چیزیه که ته قلب آدمه...یا هست...یا نیست...

وقتی شاد می شی اگه اولین جمله ای که به ذهنت میاد"خدایا شکرت"باشه،به نظر من هنوز امیدی هست...

وقتی غمگین می شی اگه با بغض به خودت می گی"درست میشه،خدا بزرگه"به نظر من هنوز امیدی هست...

وقتی دست خلق خدا رو می گیری و حق الناسی رو پایمال نمی کنی،به نظر من هنوز امیدی هست...

ایمان چیزی نیست که بشه فریادش زد...بشه نمایشش داد...بشه درش ریا کرد...نمی شه...هر کاری بکنی نمیشه...

ایمان ته قلب آدمه...ته قلب آدم هم توی چشماش پیداست...

حق الله فقط به خود خودش مربوطه...

به نظر من ما اگه خیلی زرنگ هستیم و ادعای با ایمانی مون میشه باید حواسمون رو به حق الناس جمع کنیم.

همه ی این حرفها رو نوشتم که بگم ایمان هرکسی به خودش مربوطه...به دیدگاه خودش...

و در نهایت هم هرکسی رو توی گور خودش می خوابونن...

اگر همه مون نگران اعمال و رفتار خودمان باشیم و با نگاه سطحی و اطلاعات غلط،ایمان دیگران رو قضاوت نکنیم بهتر نیست؟

...

پی نوشت:

1.خوشبختی،همان لحظه ایست که؛

احساس میکنی خدا کنارت نشسته؛

و تو به احترامش از گناه فاصله میگیری...!!

2.شاید مردم حواسم نیست...

3.اگر تا قبل از 30 سالگی مردم

زیاد برام غصه نخورید چون من به بزرگترین آرزوم خواهم رسید...

4.فقط چند لحظه کنارم بشین.یه رویای کوتاه،تنها همین.ته آرزوهای من این شده.ته آرزوهای ما رو ببین!

روزبه بمانی!تنها همین!

داستانک:

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند:چه می کنی؟

پاسخ داد:در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و...آن را روی آتش می ریزم!

گفتند:حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است!و این آب فایده ای ندارد!

گفت:شاید نتوانم آتش را خاموش کنم،اما آن هنگام که خداوند می پرسد:زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟

پاسخ میدم:هر آنچه از من بر می آمد!


پرنده هم قفس هم خونه ی من                   زمستون رفت و شد فصل پریدن

همین دیروز تو از این خونه رفتی                   ولی از اومدن چیزی نگفتی


 
 
بهشت رویایی...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
 

گاهگاهی می آیی 

و در کنج انزوای من می نشینی

بی اعتنا به من و سرگذشت من

از متروکه های من

بی بهانه می روی

بی اعتنا به من و سرنوشت من

...

چقدر درد دارد که خنده از ته دلت،دلشان را به درد می آورد...!

چقدر تلخ است که نگاه تنگ و تیره شان،خوشحالی کودکانه شان را تاب نمی آورد...!

چه بی صدا و آرام می شکنی از درون،آنجا که نباید خودت باشی...

بهارت باشی...صادق باشی...

چه سخت است ماندن در میان آدمهایی که از تو عشق نمیخواهند!...لبخند نمیخواهند،...طراوت و شادمانی ات خار چشمهایشان میشود!...همانها که دوستی و رابطه پاک،در دنیای پوچ و کوچکشان بی معناست...

خسته ام از نفس کشیدن در این هوای مسموم...

دلم یک قطعه بهشت میخواهد این روزها...آنجا که من باشم و تو!...

خندهای کودکانه و نگاههای بی گناهمان دیگر هیچ دلی را مشکوک نکند و هیچ زبانی به رویمان به تهمت و کنایه وا نشود...!آنجایی که بهایی ندهیم برای اعتماد و یکرنگی مان!

دلم دنیای بی تظاهر و فریب می خواهد...دلم یک دقیقه شادمانی و رهایی بدون واهمه می خواهد!...آنجا که هیچ سایه ای در تعقیب آرامشم نباشدو هیچ تهدیدی بی خوابم نکند...!

بگو چقدر راه است تا آن بهشت کوچک رویایی؟!...

...

پی نوشت:

1.دوستهای خوب مثل ستاره ها هستند؛ممکنه

نبینیشون اما خیال راحته که همیشه هستند.

از تمامی شما دوستان عزیزی که تو این چند وقتی که نبودم همراه من بودین و بهم انرژی دادین صمیمانه تشکر میکنم مخصوصا حدیث عزیز و نویسنده وبلاگ مهدی پاکدل عزیز که واقعا تو این چند وقت تنهام نذاشتن و دوست داشتن به هر نحوی در کنارم باشن و احساس کردم که تنها نیستم و دوستان خیلی خوبی دارم.واقعا ممنون

2.وقتی تنهاییم دنبال دوست میگردیم پیدایش که کردیم دنبال عیبهایش میگردیم وقتی که از دستش دادیم در تنهایی دنبال خاطراتش میگردیم.

مراقب قلبهایمان باشیم.هیچ چیز آسانتر از قلب نمی شکند.

3.اگر عشق بورزید می گویند سبک مغزید...

اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح و پیش پا افتاده اید...

اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...

اگر گناهان دیگران را ببخشید میگو یند ضعیف هستید...

اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...

اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید...

مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید...

4.مهم نیست که از بیرون چه طور به نظر میام!

کسانی که درونم را می بینند ؛

برام کافیند...

برای اونهایی که از روی ظاهرم قضاوت می کنند،حرفی ندارم!

همون بیرون بمونند،براشون کافیه...!!

5.کاش رسم دوستی را ساده تر ...مهربانتر...آسمانی تر کنیم.کاش در نقاشی دیدارمان،شوق را ارغوانی تر کنیم.ما همه روزی از اینجا میرویم،کاش این پرواز را باور کنیم...

6.شهر آورررررررررررررررد...عجب بازی گندی بود!!!بدون هیچ هیجانی...مهم نیست...ولی بازم بهتر از استقلال بازی کردیم...

داستانک:

صدای پاندول ساعت چوبی که خودش ساخته بود و دوست داشت که همیشه منتظر بود تا ساعت کامل بشه و آلبوم قدیمی رو باز کنه و پشت عکس ها رو بخونه <<یادت نرود که دوستت دارم>>یا <<اولین سفر با دوستان>>یا...این هرچند کوتاه اما حس خوبی به او می داد.همه چیز را دائم تکرار میکرد و هیچ گاه نمیفهمید چرا هر بار که می خواهد در را ببندد در قفل است یا چرا بسته های قرصهایش اینقدر زود تمام میشود..

روزی به پرنده کوچکی خیره شده بود که لبه ی بام نشسته بود ناگهان پیرمرد تصمیم گرفت پرواز کند و در پشت بام را باز کرد و آرام پاهایش را کنار لبه ی بام گذاشت و فرود...پیرمرد نمیدانست برای پرواز بال لازم دارد چون فراموش میکرد فراموشی دارد...

تو هنوزم با تنم غریبه ای

من به عطر تنت عادت دارم

تو کنار من دروغی...وهمی

من کنار تو حقیقت دارم....


 
 
زخم عمیق
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱
 

آسان نبود ولی،

رفتم درون پیله تنهایی خودم،

شاید رها شوم از این همه دردی که می کشم.

حالا؛

فضای پیله ام،

سرد است و ساکت و خاکستری و تنگ.

اما،

من خواب دیده ام،

طاقت اگر بیاورم 

یک روز زخم عمیق روی دلم خوب می شود...!!!

من خواب دیده ام،

طاقت اگر بیاورم

((امید))پروانه شدن است...!!!

...

"من"به"تو"بستگی دارم...

حال من را از خودت بپرس!

در دنیای مجازی

آدمهایی دیدم واقعی تر از هر واقعی!

و در دنیای واقعی اما

آدمهایی دیدم

که از آدمهای مجازی هم مجازی تر بودند!

...

پی نوشت:

1.بنام خالق ع ش ق " "

همیشه اگر نه ؛ گاهی

سلام صادقانه ترین حرف است

سلام دوستان ابریشمی ام

که دوستتان دارم چون نان و نمک!

2.احساس خوبیه وقتی یه نفر دلتنگت میشه!

احساس بهتریه وقتی یه نفر عاشقت میشه!

اما بهترین احساس اینه که بدونی یه نفر هیچوقت فراموشت نمیکنه

3.خوشی با خوبی فرق دارد؛

به خاطر خوبی ها؛

از خیلی خوشی ها؛

باید گذشت

4.مطمئن باش وقتی برای کسی مهم باشی او همیشه راهی برای وقت گذاشتن برایتان خواهد یافت...نه بهانه ای برای فرار و نه دروغی برای توجیح.!!!

5.چقدر خوبه آدم یکی رو انقدر دوست داشته باشه که حتی با شنیدن اسمشم آرامش پیدا کنه...

6.همیشه ساحل دلتون رو به خدا بسپارید،خودش قشنگ ترین قایق رو واستون می فرسته.........

7.دوستان عزیز این آخرین آپ من هست تا بعد از امتحانات دانشگاه.انشاالله اگر عمری باقی بود بعد از امتحانات حتما مطالب جدیدتری براتون میذارم و از همه شما دوستان عزیز خواهش میکنم که برام دعا کنین که امتحاناتم رو با موفقیت پشت سر بذارم تا با انرژی بیشتری بیام اینجا و مطالب جدیدتر و بهتری براتون بذارم.

8.از پست بعد میخواهم یک بخشی رو به وبلاگ اضافه کنم به نام "داستانک".

که در هر پست یک داستان قشنگ و آموزنده براتون مینویسم و این کار من بستگی به استقبال شما از این بخش دارد و اگر ببینم که با این بخش موافقین حتما از پست آینده این بخش رو به وبلاگ اضافه میکنم.

9.و البته که این است پرسپولیس زلزله...


 
 
مهم نیست...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱
 

باز دگر باره رسید اربعین / جوش زند خون حسین از زمین

شد چهلم روز عزای حسین / جان جهان باد فدای حسین

...

آبروی حسین به کهکشان می ارزد / یک موی حسین بر دو جهان می ارزد

گفتم که بگو بهشت را قیمت چیست / گفتا که حسین بیش از آن می ارزد

 السلام علیکم یا ابا صالح المهدی(عج)السلام علیک یا امین الله فی ارض وحجته علی عباده(یا صاحب الزمان آجرک الله)اربعین حسینی بر شما و عاشقان حسین تسلیت عرض مینمایم)

...

 پی نوشت:

1.از تمامی شما عزیزان تشکر میکنم که تو این مدتی که نبودم با نظرات قشنگتون به من روحیه میدادین و نظرات زیبای شما باعث شد که بدونم هیچ وقت تنها نیستم و از اینکه دوستان گلی مثل شما دارم به خودم می بالم.

2.مهم نیست در مورد تو چه فکری میکنند

مهم این است ، اونقدر مهمی 

که می شینند در موردت فکر میکنند...!

3.بعضی وقتها چیزی مینویسی

فقط برای یه نفر...

اما دلت میگیرد وقتی یادت می افتد که هر کسی ممکن است آن را بخواند جز آن یک نفر

4.بزرگترین هدیه ای که میتوان به کسی داد،

"زمان"است!

هنگامی که برای یک نفر وقت میگذاری،

...قسمتی از زندگیت را به او دادی

که باز پس نمیگیری!

دقت کنید که دارید واسه کی وقت میگذارید!!!

5.گاهی عمر تلف میشود،

به پای یک احساس...

گاهی احساس تلف میشود،

به پای عمر!

و چه عذابی میکشد،

کسی که 

هم عمرش تلف میشود،

هم احساسش

هر جای دنیایی دلم اونجاست              من کعبه ام رو دور تو میسازم

من پشت کردم به همه دنیا                  تا رو به تو سجاده بندازم  

 

 


 
 
اعتماد
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ دی ۱۳٩۱
 

شب یلدا همیشه جاودانی است

زمستان را بهار زندگانی است

شب یلدا شب فر و کیان است

نشان از سنت ایرانیان است

حس خیلی خوبیه که اولین روز از فصل سرد زمستان همراه با بارش رحمت الهی باشه امیدوارم روزهای خیلی خوبی در انتظارتون باشه.

*آغاز فصل زمستان مبارک*

...

بر در میخانه گدایی رواست

اگر که ساقی کرم مرتضاست

ز مرتضی اگر کرم بخواهید

اگر که لطف دم به دم بخواهید

دل به طهورای ولایت برید

حاجت خود به باب حاجت برید

نگویم این را که خدا عالم است

باب حوائج به خدا کاظم است

*میلاد هفتمین فخر عالم امکان باب الحوائج،موسی بن جعفر بر شما مبارک باد*

پی نوشت:

1.روز چهارشنبه ششمین سالگرد وفات خواننده ی محبوب و خوش صدای موسیقی پاپ ایران"ناصر عبداللهی"بود.من خودم این چند روزاخیر فقط آهنگهای زیبای ایشان را گوش دادم و واقعا آهنگهای"ناصر عبداللهی"عزیز یه نوستالوژی خاصی داره و هیچ وقت از گوش دادن به آهنگهای ایشان خسته نمیشم.یاد ناصر عبداللهی عزیز رو هم گرامی میداریم.

2.حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن...

3.به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد،به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است.

4.توی این چند وقت اخیر خیلی از دوستان عزیز لطف کردن و برای من نظر گذاشتن و گفتن که وبلاگتون شبیه وبلاگ"مهراوه شریفی نیا"عزیز هستش.در جواب این دوستان باید بگم که این وبلاگ را تقریبا خود خانم شریفی نیا زحمتش رو کشیدن و برای من این وبلاگ رو درست کردن و من فقط به عنوان عضو کوچکی از جامعه وبلاگ نویسی آن را اداره میکنم.

قاصدک برو برو که با تو کاری ندارم

من که یاری ندارم چشم انتظاری ندارم


 
 
آوا کوچولوی خداحافظ بچه؛ خداحافظ...
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱
 

سلام به همه ی دوستان عزیزم.راستش نمیخواستم امروز مطلب جدیدی بذارم ولی یه اتفاق ناخوشایندی افتاده که دلم نیومد که این مطلب رو ننویسم.

حادثه سیاه

شش سال پیش بود که محمد کریمی و فهیمه شعبانی ازدواج کردند.پس از مدتی خداوند به آنها دوقلوها را داده بود.

محمد کریمی در این مورد میگوید:دو قلوها که به دنیا آمدند اسمشان را آیدا و آوا گذاشتیم.زندگی با حضور آنها آنقدر زیبا شده بود که هر روز با شور و شوق خودم را به خانه میرساندم،تا آنها را در آغوش بگیرم.

هدیه هایی که خداوند به من عطا کرده بود برای من و همسرم بسیار عزیز و گرانبها بودند.پدر با بغض میگوید:هیچ پدری نیست که لحظه های شیرین بزرگ شدن فرزندانش را از یاد ببرد و من هر روز و هر لحظه این لحظه ها را با خودم مرور میکنم.

آوا زودتر از آیدا به دنیا آمده بود.وقتی به من بابا میگفت و خودش را چار دست و پا به من میرسانید تا او را در آغوش بگیرم،انگار دنیا را به من میدادند و حالا چقدر دنیای من خالی شده است.

پدر در حالی که اشک میریزد ادامه میدهد:احساس میکردم همسرم خسته است به همین علت تدارک یک سفر را دادم تا به ملایر برویم تا هم سفری کرده باشیم و هم اقوام را دیده باشیم.

آن روز هم جمعه بود که به طرف تهران برگشتیم.در اتوبان قم به طرف تهران در حال حرکت بودیم.همسرم روی صندلی عقب کنار بچه ها نشسته بود.همیشه هر وقت سفر میرفتیم او روی صندلی عقب کنار بچه ها می نشست تا بیشتر مراقب آنها باشد لحظاتی قبل از وقوع حادثه همسرم آیدا را در آغوش گرفت تا به او شیر دهد و<<آوا>> هم روی صندلی خواب بود.

پدر که با یادآوری آن لحظات بشدت دگرگون شده است،میگوید:در همین لحظات بود که یکدفعه متوجه صدایی از عقب ماشین شدم.از صدا متوجه شدم که لاستیک عقب ترکیده است.همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.کنترل ماشین از دستم خارج شده بود.ماشین وارد گذرگاه خاکی کنار اتوبان شده بود و من هیچ کنترلی روی ماشین نداشتم.وقتی ماشین واژگون شد من تنها صدای فریادهای همسرم را میشنیدم.همه چیز در عرض چند ثانیه روی داد و من پس از چند ثانیه از ماشین به بیرون پرتاب شدم.

پدر در حالی که نمیتوانست آن حادثه را باور کند،افزود:در حالی که بین بیهوشی و هوشیاری قرار داشتم متوجه حضور افرادی میشدم که ماشین هایشان را نگه داشته و برای کمک خود را به ما رسانیده بودند.آنها همسرم را از درون ماشین بیرون آوردند.دقایقی بعد کمی هوشیارتر شده بودم.درد شدیدی در سمت چپم حس میکردم و از سرم خون جاری شده بود.در آن لحظات سراغ دو قلوها و همسرم را میگرفتم و تنها به سلامت آنها فکر میکردم.امداد گران که رسیدند از آنها شنیدم که آیدا چون در آغوش مادرش بوده کاملا سالم است ولی آوا از ماشین به بیرون پرت شده است.همسرم نیز به علت واژگون شدن ماشین و وارد شدن ضربه به اتاقک ماشین و تلاش برای محافظت از آیدا دچار آسیب شدید در ناحیه گردن و نخاع شده بود.


 
 
اشک خدا
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
 

کوچیکتر که بودم فکر میکردم بارون اشک خداست ولی مگه خدا هم گریه میکنه چرا باید دل خدا بگیره!!!دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم اشک خدا رو تو یه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!آسمان که خاکستری میشد دل منم ابری میشد حس میکردم که آدما دل خدا رو شکستند و یا از یاد خدا غافل شدند همه می گفتند باران رحمت خداست ولی حس کودکانه من می گفت خدا دلش از دست آدما گرفته.

این متن رو نوشتم که بگم انشاالله از امشب هوای خیلی از شهرهای کشور عزیزمون بارونی میشه و ما هم از شر این آلودگی هوای تهران خلاص میشیم و یک نفس راحتی میکشیم.

از ته دل آرزو میکنم هوای دلتون هیچ وقت بارونی نباشه.

...

شایع ترین کلمه "شهرت"است...دنبالش نرو.لطیف ترین کلمه"لبخند" است...آن را حفظ کن.حسرت انگیز ترین کلمه"حسادت"است...از آن فاصله بگیر.ضروری ترین کلمه"تفاهم"است...آن را ایجاد کن.سالم ترین کلمه"سلامتی"است...به آن اهمیت بده.اصلی ترین کلمه"اطمینان"است...به آن اعتماد کن.بی احساس ترین کلمه"بی تفاوتی"است...مراقب آن باش.دوستانه ترین کلمه"رفاقت"است...از آن سوءاستفاده نکن.زیباترین کلمه"راستی"است...با آن روراست باش.

پی نوشت:

1.در مسابقه بین شیر و آهو 

بسیاری از آهوها برنده میشوند

چون شیر برای غذا میرود و آهو برای زندگی

پس

"هدف مهم تر از نیاز است"

2.ما اغلب مدتها به درهایی که شادی را برما بسته است،نگاه میکنیم ولی هیچ گاه کسی را که برایمان درهای شادی را می گشاید نمی بینیم.

3.<<چهره ی آدمها شبیه افکارشان میشود!

به آنها که تسلیم عقده هایشان شده اند

آینه ای بده

تا ببینند همانقدر که جویده اند،جویده شده اند!

به آنها که همچون نفرینی از لبان مرده ای 

با آن چشمهای بی اتفاق

فکر میکنند حق دارند از تو به خاطر لبخندت متنفر باشند

و دعا میکنند تا روز درماندگی تو زنده بمانند

آینه ای بده..>>(مونا برزویی)

4.طبق معمول همه ی روزهای پنج شنبه چیزی نمیتونم بگم جز اینگه بگم<<االهم عجل لولیک الفرج>>

"الهی آمین"


 
 
درد من حسین نیست
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳٩۱
 

درد من حسین نیست..........درد من سینه زدن برای حسین نیست..........درد من یتیمی است در حسرت نان..........درد من اشک مردی است در خلوت شب.........درد من دختری است در حفظ آبرو........آری...........درد من این زمانه نیست درد من مردم زمانه است..........درد من درد این مردم است.........درد من سیاهیست........درد من خود درد است..........درد من ملتی است که هنوز نمیدانند که حسین برای چه کشته شد.........درد من کربلا نیست درد من حلبی آباد است

...

 خوش به حالتون میرین روضه ...

جاتون وسط بهشته

ما که دنیامون شده آخرت یزید

 

مارو کی ببره روضه ؟؟

اصن منو چه به روضه .....

گریه کن ندارم و گرنه خودم یه پا مصیبتم

دلم کربلاس ......

بهروز وثوقی (سوته دلان)

پی نوشت:

1.زندگی کن به شیوه خودت

با قوانین خودت

با باورها و ایمان قلبی خودت

مردم دلشان میخواهد موضوعی برای گفتگو داشته باشند

برایشان فرقی نمیکند چگونه هستی

هرجور که باشی حرفی برای گفتن دارند

2.گاهی وقتا توی رابطه ها نیازی نیست طرفت بهت بگه برو!

همین که روزها بگذره و یادی ازت نگیره

همین که نپرسه چه جوری روزا رو به شب میرسونی

همین که کار و زندگی رو بهونه میکنه

همین که دیگه لا به لای حرفاش دوستت دارم نباشه 

و همین که حضور دیگران توی زندگیش پر رنگ تر از بودن تو باشه

هزار بار سنگین تر از 

کلمه ی برو واست معنا پیدا میکنه

پس برو

قبل از اینکه ویرون تر از اینی که هستی بشی...!

3.دیشب از خیابان میرداماد رد میشدم عاشقان امام حسین(ع)را میدیدم که در تدارک مراسم عزاداری سید و سالار شهیدان بودن که یک دفعه چشمم به یک پارچه ای افتاد که روی آن نوشته شده بود<<شب زیارت حسین(ع)،صبح قیامت منه>>برای یک لحظه اشک تو چشمانم جمع شد و واقعا حالم عوض شد و تا برسم خونه خیلی به این جمله فکر کردم و یه ریز داشتم اشک میریختم و واقعا جمله ی قشنگی بود...

4.از همه ی شما عزیزان تو این شبهای عزیز التماس دعا دارم و امیدوارم عزاداریهاتون مورد قبول درگاه ابدیت قرار بگیره.

«اللهم‌ ارزقنی‌ شفاعة‌ الحسین‌ یوم‌ الورود»

ان شاء الله

 


 
 
سلام من به محرم
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱
 

سلام من به محرم،محرم گل زهرا

به لطمه های ملائک به ماتم گل زهرا

سلام من به محرم به تشنگی عجیبش

به بوی سیب زمین غم و حسین غریبش

سلام من به محرم به غصه و غم مهدی

به چشم کاسه ی خون و به شال ماتم مهدی

سلام من به محرم به کربلا و جلالش

به لحظه های پر از حزن غرق درد و ملالش

سلام من به محرم به حال خسته زینب

به بی نهایت داغ دل شکسته زینب

سلام من به محرم به دست و مشک ابوالفضل

به نا امیدی سقا به سوز اشک ابوالفضل

سلام من به محرم به گاهواره ی اصغر

به اشک خجلت شاه و گلوی پاره ی اصغر

سلام من به محرم به اضطراب سکینه

به آن ملیکه،که رویش ندیده چشم مدینه

سلام من به محرم به عاشقی زهیرش

به باز گشتن حر و عروج ختم به خیرش

سلام من به محرم به مسلم و به حبیبش

به رو سپیدی جون و به بوی عطر عجیبش

سلام من به محرم به زنگ محمل زینب

به پاره،پاره تن بی سر مقابل زینب

سلام من به محرم به شور و حال عیانش

سلام من به حسین و به اشک سینه زنانش

...

ای شده مجنون خدا السلام/شاهرگ خون خدا السلام

ای شده سرشار دلم از غمت/باز محرم شد و دل محرمت

هست نگاه نگران همه/سوی تو ای دسته گل فاطمه

ایام عزاداری سید و سالار شهیدان،حضرت ابا عبدالله الحسین(ع)تسلیت باد

پی نوشت:

1.از همه ی شما عزیزان بابت لطفی که به من کمترین دارین بی نهایت سپاسگذارم و امیدوارم تونسته باشم ذره ای از محبتهای شما نازنینان رو جبران کرده باشم و همچنین به نوبه خودم فرا رسیدن ماه محرم الحرام را به شما تسلیت میگم و تو این شبهای زیبا ما رو هم از دعای خیرتون بهره مند سازید


 
 
میوه ممنوعه
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱
 

حوا در بهشت قدم میزد که مار به او نزدیک شد و گفت:

-این سیب را بخور.

حوا که درسش را از خداوند آموخته بود،قبول نکرد.

مار اصرار کرد:این سیب را بخور.چون باید برای شوهرت زیباتر شوی.

حوا پاسخ داد:نیازی ندارم;او که به جز من کسی را ندارد...

مار خندید:البته که دارد.

حوا باور نمی کرد.مار او را به بالای یک تپه،به کنار چاهی برد.

-آن پایین است،آدم او را آنجا مخفی کرده.

حوا درون چاه نگاه کرد و در آب چاه بازتاب تصویر زن زیبایی را دید.و سپس سیبی را که شیطان به او پیشنهاد میکرد،خورد...

هفته ی قبل استاد درس"ادبیات"قسمتی از داستان"آدم و حوا"را برای ما تعریف کرد و این قسمت از داستان را خیلی دوست داشتم و بعد از کلاس رفتم و با استاد در مورد این قسمت صحبت کردم و به نتایجی هم رسیدم:

قرار بود جفتمون همزمان یه چیزیو ثابت کنیم...

قرار بود جفتمون بشیم حوا و میوه ی ممنوعه رو به خورد آدم بدیم...!

نقشه همین بود...این بستگی به خود آدم داشت که سیب حوا رو قبول کنه یا نه!

بستگی به آدم داشت که چقدر در برابر وسوسه ی سیب حوا مقاومت کنه...!

بستگی به آدم داشت که بهشت رو بخواد یا سیب حوا رو

شاید ما حوایی بودیم که میتونستیم با سیبی دنیایی را به نابودی بکشونیم

شاید وسوسه سیب حوا دامن گیر آدم میشد

شاید

شاید

...

جمعه هفته پیش رفته بودیم کنسرت خواننده محبوب کشورمون"بابک جهانبخش"

جای همتون خالی بود خیلی کنسرت خوبی بود.همه چیز خوب بود از صداگذاری گرفته تا نورپردازی،دکور و...خیییییییییییلی خوب بود.

اون شب یکی از بهترین شبهای این چند وقت اخیر بود.امیدوارم همه ی شبهای شما نازنینان رنگارنگ،ستاره بارون و پر خاطره باشه.

پی نوشت:

1.اگر نمیتونی اقیانوس باشی،دریا باش،

اگر نه رودخانه باش و اگر نمیتونی رودخانه باشی نهری کوچک باش،

اما هیچ گاه مرداب نباش.نهری باش جاری،زلال و مهربان و با جوشش زیبایت زندگی را به همه هدیه کن چون وقتی حرکت میکنی هم زنده ای و هم به دیگران زندگی می دهی.

2.ما نسل بوسه های خیابانی هستیم!نسل خوابیدن با پیامک!نسل جمله های کورش و دکتر شریعتی!نسل کادوهای یواشکی!نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس!نسل سوخته،نسل من،نسل تو!یادمان باشد هنگامیکه به جهنم رفتیم بین عذابهایمان مدام بگوییم یادش بخیر دنیای ما هم همینطور بود درست مثل جهنم!

3.باز محرم شد و دلها شکست از غم زینب دل زهرا شکست

باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خاک کمرها شکست

آب در این تشنگی از خود گذشت دجله به خون شد دل صحرا شکست

قاسم ولیلا همه در خون شدند این چه غمی بود که دنیا شکست

محرم ماه غم نیست ماه عشق است محرم مَحرم درد حسین است

4.کنارت هستند؛تا کی!؟

تا وقتی که به تو احتیاج دارند...

از پیشت میروند یک روز؛کدام روز؟!

وقتی کسی جایت آمد...

دوستت دارند؛تا چه موقع!؟

تا موقعی که کسی دیگر را برای دوست داشتن پیدا کنند...

میگویند:عاشقت هستند برای همیشه نه........

فقط تا وقتی که نوبت بازی با تو تمام بشود!

و این است بازی با هم بودن...!!



 
 
روز عرفه
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱
 

روز نهم ذیحجه روز عرفه است.عرفه روزی است که حق تعالی بندگان خویش را به عبادت و طاعت خود فرا خوانده و سفرهای جود و احسان خود را برای ایشان گسترانیده و شیطان در این روز خوار و حقیرتر و رانده تر خواهد بود.

شب نهم از شبهای متبرک و شب مناجات با قاضی الحاجات است و توبه در آن شب مقبول و دعا در آن مستجاب است انشاالله.عبادت در این شب،اجر صد و هفتاد سال عبادت را دارد.

روز عرفه،بر عارفان حق،آنان که از خیمه وجود خویش بیرون می آیند

و با آتش شوق و اشتیاق وصال،به دعا و نیایش متوسل می شوند،خجسته باد.

...

خوشا<<ذی الحجه>>روز عید قربان

شروع داستان عشق و ایمان

خواهی که تو را کعبه کند استقبال

مایی و منی را به منا قربان کن

حلول تازه داده فیض سبحان

چه زیبا منجلی شد<<عید قربان>>

پیشاپیش عید قربان،پر شکوهترین ایثار و زیباترین جلوه ی تعبد در برابر خالق یکتا بر شما مبارک 

پی نوشت:

1.این روزا همه جای اینجا بوی پاییز میده و من چقدر پاییز رو دوست دارم.بارونای بی وقتشو,هوای ابریش,خاک بارون خورده رو دوست دارم,پاییز برام رنگ و بوی دیگه ای داره رنگ و بوی عشق...

2.باز هم از نظرات ارزشمندتون بی نهایت سپاسگذارم.از تک تک شما عزیزان ممنونم واسه این همه خوب بودن به خاطر وجود عزیز شما نازنینان خیلی انرژی گرفتم برای ادامه کار در این وبلاگ فقط به خاطر وجود پاک شما نازنینان.همین جا از همه شما عزیزان تشکر میکنم و واقعا نمیدونم چه جوری باید این همه زحمتهای شما رو جبران کنم.

در پاسخ این همه خوبیهای شما چیزی نمیتونم بگم جز اینکه بگم دوستون دارم.همین...

3.همین الان تا یادم نرفته بگم که آهنگ وبلاگم هم با آهنگ"باور نکن"مهدی یراحی عزیز عوض کردم.این ترانه از جمله ترانه هایی است که خودم<<مخصوصا شعرش>>رو خیلی دوست دارم و به نظرم یه خورده سوزناکه ولی ریتمش قشنگه خب بگذریم

4.عزیزانی که مایل به تبادل لینک هستند وب من رو با اسم<<لبخندهای احمقانه ی یک مرد>>لینک بفرمایید و سپس در قسمت نظرات نام سایت یا وبلاگ خود و اسمی که میخواهند را برای ما ارسال کنند تا ما آنها را با همان اسم لینک کنیم.

5.در ضمن در قسمت پروفایل آدرس ایمیل خودم را قرار دادم.اگر سوالی پیشنهادی چیزی داشتین در خدمتتونم.

6.خدایا نمیگویم که دستم را بگیر 

عمریست گرفته ای مبادا رها کنی

من به آغوش تو بر میگردم                     اگه رویای تو با من باشه

صبح آخرین نمازم با توست                    اگه روز آخر دنیا شه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
باران
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱
 

حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر شعرم نشکفته خشکید!

به حرمت اشک ها و گریه های سوزناکم.نه تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی!

میبینی قصه به پایان رسیده است و من همچنان در خیال چشمان زیبای تو ام که ساده فریبم داد!

قصه به آخر رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویاها دلگیرم!

...

خودم را به شب شعر چشمهایت تحمیل میکنم گرچه نگاهت مال من است.!

قلکم را شکستم.

میخواهم از خدا برای شبهای ابریت ماه بخرم.

دوست دارم تو را به شهربازی جنگل ببرم تا کمی زندگی بازی کنیم.

من تو را بر زورق دستهایم سوار می کنم تا در دریای چشمهایم برای بچه ماهی ها قصه بگویی.

من و تو باید سوار بر چرخ،فلک را دور بزنیم!

من و تو باید ما بشویم.

فقط من و تو...

...

پی نوشت:

1.چه آسان تماشاگر سبقت هاییم و به عبورشان میخندیم.

چه آسان لحظه ها را بکام هم تلخ میکنیم

و چه ارزان می فروشیم لذت با هم بودن را

چه زود دیر میشود و نمیدانیم که فردا می آید و شاید ما نباشیم.

2.نگاه ساکت باران به روی صورتم دردانه می لغزد

ولی باران نمی داند که من دریایی از دردم

به ظاهر گر چه می خندم 

ولی اندر سکوتم سخت می گریم...

3.<<مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی است،بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است 

طفل معصوم به دور سر من میچرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد;

مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم...!>>

زنده یاد حسین پناهی

روحش شاد...


 
 
همه را دوست می دارم
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱
 

همه را،

همه را دوست می دارم

هم او را که ما را می بیند انگار که نمی بیند

هم او را که تنها به نامی از او دلخوشیم

هم او را که خداحافظ ما را می شنود و نمی شنود و می رود

هم او را که سلام ما را شانه می اندازد بالا!

هم او را که می گفت با هم باشیم

که گفت:با تو,با هم و با اوییم

حتی هم او!

گرچه می دانستیم که او حتی با خود خود هم نیست چه رسد با من_من!

او را هم از صمیم دل دوست دارم

چرا که خاطره های قشنگ و زخمی این دلِ نامرد،

با او همه بسر شد

همه را دوست می دارم

حتی پاره های تنم را که خطاها و پریشانی های مرا در می گذرند و می بخشند...

محض رضای گلی که بو و عطر و لحن قشنگ مریم دارد

همه را دوست داشته باشیم.

پی نوشت:

1.اول از همه از نظرات ارزشمندتون بسیار بسیار ممنونم که باعث میشین بدونم که دیده میشم و خونده میشم.

2.توی یه سایتی نوشته بودم که "سخت ترین روزها روزهاییست که "ترین ها" نیستند..."یه نفر برام پیام گذاشته بود درش نوشته شده بود  که "سخت تر از روزایی که "ترین ها" نیستند،روزاییه که ترین ها هستند , اما تو دیگه براشون "ترین" نیستی"

خیلی این جمله رو دوست داشتم ...راست میگه...اون روز از همه ی روز ها سخت تره...خیلی سخت تره...من اینو تو عمق وجودم حس کردم.

3.پاییز زیبا و عروس فصل هاست

برگ ریزان درخت و خواب ناز غنچه هاست

خش خش برگ و نسیم باد را بی انتهاست

هر چه خواهی آرزو کن فصل فصل قصه هاست...

4.این جمعه ها که ختم به مختار میشود

بد جور دل,طالب دیدار می شود

ای منتقم بیا که به عالم نشان دهیم

شیعه عزیز است و جز او خوار می شود...

دیگه چیزی نمیتونم بگم جز اینکه بگم"اللهم عجل لولیک الفرج"

الهی آمین...






 
 
نقدی بر سریال خداحافظ بچه
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱
 

سلام عزیزان.خیلی خوشحالم که امروز میتونم با یک پست جدید در خدمتتون باشم.در پست قبلی قول دادم که در مورد سریال خداحافظ بچه صحبت کنم و امروز به قولم عمل کردم.اول از همه با یک شعر زیبا شروع میکنم.امیدوارم لذت ببرین:

ای چراغ هر بهانه

از تو روشن از تو روشن

ای که حرفای قشنگت

منو آشتی داده بامن

منو گنجشکای خونه

دیدنت عادتمونه

به هوای دیدن تو

پر میگیریم از تو لونه

باز میای که مثل هر روز

برامون دونه بپاشی

منو گنجشکا میمیریم

تو اگه خونه نباشی

همیشه اسم تو بوده

اول و آخر حرفام

بس که اسم تو رو خوندم

بوی تو داره نفسهام

عطر حرفای قشنگت

قد یک صحرا شقایق

تو همون شرمی که از اون

سرخه گونه های عاشق

شعر من رنگ چشاته

رنگ پاک بی ریایی

بهترین رنگی که دیدم

رنگ زرد کهربایئ

من و گنجشکای خونه

دیدنت عادتمونه

به هوای دیدن تو

پر میگیریم از تو لونه

...

نقد سریال"خداحافظ بچه":

در اینکه در ماه رمضان محتوای سریال ها باید معنوی باشد و متناسب با حال و هوای روزهای این ماه مبارک هیچ تردیدی نیست و حتی لازم است که برنامه سازان در رسانه ی ملی سعی کنند با تولیدات خود هر چه بیشتر مخاطبین را با موضوعات دینی و مذهبی آشنا کنند.اما مشکل درست همین جا شروع میشود که اکثر سریال هایی که در ماه مبارک رمضان به نمایش در می آید هدف درست و نیت خیر دارنداما متاسفانه به علت بیان غلط و اشتباه کم اثر و گاهی بی اثر هستند و حتی در مواردی نتیجه ی معکوس دارند.برای مثال سریال خداحافظ بچه که از ابتدای ماه مبارک رمضان از شبکه سه پخش شد و توانسته نسبت به سریال های این ماه مخاطبین بیشتری را جذب کنددقیقا مصداق همان مطلب فوق است سریالی با موضوعی به روز و هدفی درست اما بیانی اشتباه.

این سریال با موضوع نازایی که شاید مشکل خیلی از زوجهای جوان باشد به زن و شوهر جوانی می پردازد که مشکل نازایی دارند و تلاش میکنند به هر نحوی صاحب بچه شوند.

در یکی از قسمت های این سریال پس ار آن که زن و شوهر به هر دری میزنند تا صاحب بچه شوند و نتیجه نمیگیرند زن به امامزاده میرود و با اشک و آه از خدا میخواهد که بچه دار شود و دقیقا در همین لحظه صدای بچه ای که سر راه مانده را میشنود و نامه ای را همراه بچه می بیند که در آن از کسی که بچه را پیدا کرده میخواهد او را به فرزندی قبول کند.

 

صد البته که خداوند قادر و  تواناست و هر غیر ممکنی را ممکن میسازد ولی باید توجه داشت نشان دادن معجزات خداوند با این روش ساده و کاریکاتورگونه نه تنها تاثیر روی مخاطب نخواهد داشت بلکه شاید نتیجه معکوس داشته باشد.چه خوب که مستجاب شدن دعای زن برای داشتن فرزند به شکلی بهتر و به ایده ای خلاقانه تر در بطن داستان به نمایش در می آمد نه این چنین گل درشت و با ایده ای پیش پا افتاده و تا حد زیادی شعاری.

طرح مفاهیم دینی در ماه رمضان در سریال های تلویزیونی رسم بسیار خوب و پسندیده ای است اما به شرط آنکه این مفاهیم به شکلی هوشمندانه و ظریف و نه شعاری به مخاطب عرضه شود تا ضمن جذاب بودن بر روی مخاطب هم اثرگذار باشد.

این مجموعه با هوشیاری بچه دار نشدن را قصه اصلی خود قرار میدهد اما حرف اصلی قصه نمیشود بلکه سخن اصلی آن نقد شرایط اجتماعی و نشان دادن معضلات بود.

در سریال"خداحافظ بچه"جرقه هایی وجود دارد که معلوم است به آن فکر شده اما این شتاب زدگی در بعضی موارد این جرقه را عقیم می گذارد که واقعا حیف است;وقتی سریالی با نگاهی خوب کاری را شروع میکند قربانی شرایط و نحوه ساخت شود.


 
 
اهداء عضو...اهدا زندگی
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ امرداد ۱۳٩۱
 

نمیدونستم هر "بیمار مرگ مغزی" میتونه با اهدای اعضای بدنش 12 نفر رو از زجر بیماری نجات بده.

نمیدونستم حتی اگر کارت اهدا عضو داشته باشم باز هم نیاز به رضایت قانونی اقوام درجه اول هست.

خیلی وقت بود که میخواستم برم تو سایت و برای صدور کارت اهداء عضو اقدام کنم ولی همش یادم می رفت تا اینکه بالاخره چند روز پیش تصمیم خودم رو عملی کردم و رفتم از طریق سایت ثبت نام کردم.

موقعی که ثبت نام کردم واقعا حالم عوض شد و خیلی خوشحال شدم که تو این کار خداپسندانه سهیم شدم.

من قبلا هم از یه سری از افراد شنیده بودم که میتونم با این کارم خیلی از بیمارانی که زجر میکشن رو نجات بدم و الان خیلی خوشحالم که تونستم این کار رو انجام بدم.

...

<<به ما می گفتند نباید پپسی بخورید گناه دارد!

وقتی به تهران اومدم اولین کاری که کردم

از یک دست فروشی یک پپسی گرفتم

درش تالاب صدا کرد و باز شد.

بعد که خوردم دیدم خیلی شیرین است

آن روز نتیجه گرفتم که گناه شیرین است!!!>>

این جمله ی قشنگ رو زنده یاد "حسین پناهی"گفته است دلم نیومد که اینو ننویسم خیلی قشنگه.روحش شاد...

پی نوشت:

1.روز چهارشنبه روز زیاد خوبی برای اهالی سینما و تلویزیون و حتی تمام هم میهنان عزیزمون نبود.چون که مطلع شدیم سرکار خانم"نادیا دلدار گلچین"بازیگر توانمند سینما و تلویزیون به علت نارسایی قلبی دار فانی را وداع گفتند.از همین جا به تمامی شما عزیزان و خانواده محترمشان تسلیت میگم.روحشان شاد و یادشان گرامی.

2.از تمامی شما عزیزان به خاطر شرکت در نظرسنجی وبلاگ سپاسگذارم و امیدوارم که تا اینجا تونسته باشم نظر شما رو جلب کرده باشم.

3.اگه یادتون باشه در پست قبلی اعلام کرده بودم که در پست آینده در مورد سریال "خداحافظ بچه"صحبت خواهم کرد.انشاءالله حتما حتما در پست بعدی که خیلی هم طول نمیکشه در این رابطه صحبت خواهم کرد.

4.اما می رسیم به شعرهای آخر هر پست:

یه سری از عزیزان گفته بودن که شعری که در آخر پست قبل نوشته بودین از کی بود؟باید بهتون بگم که این ترانه ترانه ی تیتراژ برنامه ی بامااینجا هست که از شبکه پنج پخش میشه با صدای فرزاد فرزین و شعری از شاعر جوان و خوش آتیه کشورمون سرکار خانم"زهرا عاملی".

5.در آخر هم از همراهی همیشگی نویسنده وبلاگ"مهدی پاکدل عزیز"و همچنین"رها"عزیز تشکر میکنم که همیشه به من لطف داشتن و باعث شدن تا انرژی بیشتری برای ادامه ی کار در وبلاگم داشته باشم صمیمانه سپاسگذاری میکنم.امیدوارم که در آینده نزدیک بتونم زحماتشون رو جبران کنم.

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوریه عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها مرده

همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن

همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن



 

 

 


 
 
شعر
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱
 

سلام عزیزان امروز با یک ترانه ی قدیمی که خودم خیلی این ترانه رو دوست دارم(به خصوص شعر آن را) در خدمتتون هستم.امیدوارم که شما هم دوستش داشته باشین:

دست تو پناه زیر بارون

صدات لالایئ ناودون

تو خاموشیه شبها

اسم تو کلام عاشقونه

یه همراه شبونه

یه ناجی عزیز در بی کسی ها

اشک تنها قطره ی اشک

جواب این دل تنگه دیوونس

عشق فقط وجود این عشق

تنها چراغ روشن این خونس

 

باورم کن باورم کن

نذار بازی عشق و ببازم

باورم کن باورم کن

تو و عشقو به اینوع بسازم

دل ببازم

دل ببازم

 

چشم من به راهت موندگاره

از تو خاطره داره

بی تو میخواد بباره

قلب من به امید رسیدن

طلوع عشقو دیدن

به در گاه خدا هی اشک میباره

اشک تنها قطره ی اشک

جواب این دل تنگه دیوونس

عشق فقط وجود این عشق

تنها چراغ روشن این خونس

 

باورم کن باورم کن

نذار بازی عشقو ببازم

باورم کن باورم کن

تو و عشقو و اینوع بسازم

دل ببازم

دل ببازم

باورم کن باورم کن

نذار بازی عشقو ببازم

باورم کن باورم کن

تو و عشقو و اینوع بسازم

دل ببازم

دل ببازم

 

پی نوشت:

1.اول از همه از همه ی شما عزیزان به خاطر همراهی همیشگی تون بسیار بسیار ممنونم که با نظراتتون بهم انرژی میدین و مرا در بهتر شدن این وبلاگ یاری میکنین.

2.خواهش میکنم در نظر سنجی وبلاگ هم شرکت کنید تا بدونم که چقدر به وبلاگم علاقه دارید.از تمام عزیزانی که تاکنون در این نظر سنجی شرکت کرده اند تشکر میکنم.عده ای به من لطف داشتند و وبلاگم رو عالی و یا خوب ارزیابی کردن و عده ی بسیار کمی هم گفتن که وبلاگتون اصلا خوب نیست.یه خواهشی ازتون دارم:اگر از وبلاگم خوشتون نمیاد به صورت کتبی بنویسین که دوست دارین چه مطالبی در وبلاگم بذارم که مورد توجه شما قرار بگیره.(منتظر نظرات مکتوب شما هستم)

3.و اما میرسیم به بحثی که در پست قبلی داشتیم{منظورم نقد سریال خداحافظ بچه است}:یکسری از عزیزان گفته بودن که شما فقط از این سریال تعریف کردید و نمیشه اسمش رو گذاشت نقد

بله منم با این نظر موافقم و به زودی و در پست بعدی از ایرادات این سریال هم بحث خواهیم کرد.

یه عمره فکره دریامو                     تو این مرداب سرگردون

بهت رویامو میسپارم                     بهم دریا رو برگردون


 

 

 



 
 
عاشقانه
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱
 

بالاخره ماه رمضان فرا رسید

ماه مهمانی خدا

رمضان اسمی از اسماء الهی می باشد و نبایست به تنهایی ذکر کرد مثلا بگوییم رمضان آمد یا رفت بلکه باید گفت ماه رمضان آمد یعنی ماه را باید به اسم اضافه نمود.

عاشق شدن و دوست داشتن:

چند وقت پیش یک مسئله ای برام پیش اومد که تا حالا بهش فکر نکرده بودم.فرق بین عاشق شدن و دوست داشتن:

عاشق شدن با دوست داشتن خیلی فرق میکنه آدم ممکنه با خیلی ها برخورد کنه و بعد از چند وقت ببینه که خیلی دوستش داره ولی این دلیل نمیشه که عاشقش شده باشی بلکه فقط دوستش داری و دلت میخواد که هر کاری از دستت برمیاد براش انجام بدی.

ولی عاشق شدن با دوست داشتن خیلی فرق میکنه برای مثال:

آدم فقط یکبار ممکنه که عاشق بشه و همون یکبار هم میتونه منجر به اتفاقاتی از قبیل<<ازدواج>>بشه(که من اصلا این موضوع رو بهتون پیشنهاد نمیکنم)

ولی اگر پاهاتون رو کردین تو یه کفش که میخواین ازدواج کنین بهترین سن ازدواج بین 25 تا 30 سالگی است.این بازه زمانی بهترین موقع برای ازدواج کردن است.ولی بازهم میگم ازدواج کردن رو اصلا بهتون توصیه نمیکنم.

نقد سریال خداحافظ بچه:

دیشب بالاخره بعد از چند ماه انتظار کشیدن اولین قسمت سریال ماه رمضانی "خداحافظ بچه"رو دیدم.

به نظرم این فیلم خیلی قشنگ و واضح زندگی یک زوجی رو نشون میده که بعد از مدتها به آرزوشون رسیدن و صاحب یه بچه شدن که خیلی خوشحالن پس از اینکه بچه ی اولشون به دنیا نیومد دوباره صاحب یه بچه دیگه شدن و امیدوارن که این آقا پسرشون صحیح و سالم به دنیا بیاد و زندگی نو و جدیدی رو شروع کنن.ولی بازهم از بد روزگار این آقاپسرشون هم مرده به دنیا میاد و...

به هر حال به نظرم این فیلم بهترین فیلمی هست که تا به امروز در ماه مبارک رمضان از شبکه سه سیما پخش شده و امیدوارم مورد رضایت اکثر مردم عزیزمون هم واقع بشه.

پی نوشت:1.با فرا رسیدن ماه مبارک رمضان اکثر شما عزیزان روزه میگیرید و در این مهمانی خدا شرکت میکنید.اول از همه امیدوارم که طاعات و عبادات شما عزیزان مورد درگاه حق قرار گرفته باشه...ان شاء الله...

دوم اینکه من بنابه دلایلی اصلا نمیتونم روزه بگیرم و تو این مهمونی شرکت کنم.اما یه خواهشی ازتون دارم سر سفره ی افطار و سحر مرا هم از دعای خیرتون بی بهره نسازید.

2.از نظرات ارزشمندتون که باعث میشین بدونم که دیده میشم و خونده میشم بسیار بسیار ممنونم.اما یه خواهشی ازتون دارم تا اونجایی که امکانش هست نظرات خصوصی نفرستید چون اصلا از نظرات خصوصی خوشم نمیاد.بازم ممنون.منتظر نظرات بعدی شما عزیزان هستم.

بی ربط:

لیگ برتر فوتبال ایران:

برد بسیار بسیار شیرین تیم محبوبم(پرسپولیس عزیزم)با گل دیر هنگام در گرمای بسیار زیاد آبادان...امیدوارم این روند بردهای پرسپولیس همچنان ادامه پیدا کنه و تا هفته ششم که با این اس اس های سوراخ بازی داریم این بردها ادامه پیدا کنه و یه بار دیگه شش تایی بشن و دیگه هی نگن شما مدرکی ندارین که بگین شش تا به ما زدین!!!

ایمون زاید کابوس فراوش نشدنی استقلالی ها و مهدی رحمتی...











 
 
صدای پای رمضان
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱
 

ماه رمضان شد می و میخانه بر افتاد

عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد

افطار به می کرد برم پیر خرابات

گفتم که تو را روزه به برگ و ثمر افتاد

با باده وضو گیر که در مذهب رندان

در حضرت حق این عملت بارور افتاد

 

صدای پای ماه رمضان می آید.به یمن آمدنش جان حلاوتی تازه یافته است.طبل وجودم مینوازد.تمام ذرات وجودم را بدین ضیافت بشارتی داده شده است.اکنون هنگام در رسیده است.موسم است.موسم رمضان.موسم عبادت و شستشوی جان در نهان در نهر پاک است.رمضان چونان کوره ای است که هستی آدمی را می سوزاند و آدمی نو با جانی تازه ار آن سر بر می آورد.اینک هنگامه ای است که در طول یک ماه ضیافت الهی من حقیقی انسان که در سایه من های دروغین قرار گرفته است مجالی دوباره می یابد تا از حصار و سایه برون آید و خویشتن آدمی گردد.ان شاء الله که رمضان با سحرها و افطارهایش با شب های قدر و مناجاتهایش از ما آدمی دیگر بسازد.و اما در این ماه دعا کردن در حق یکدیگر فراموشمان نشود.

پی نوشت:

1_کمتر از یک هفته دیگه ماه مبارک رمضان فرا میرسه.سر سفره ی افطار و سحر اگر دلتان لرزید...           بغضتان ترکید...

کسی اینجا             محتاج دعاست

2_از بچگی دوست داشتم یه نوازنده ی درجه یک بشم.هنوزم که هنوزه (که دارم 18 ساله میشم)به این آرزوم نرسیدم.دوست داشتم برم رشته ی هنر و گرایش موسیقی رو انتخاب کنم.ولی علی رغم میل باطنیم گرایش مهندسی برق رو انتخاب کردم.هنوزم نظرم عوض نشده و بازم میخوام که یه نوازنده ی درجه یک بشم.خیلی دوست دارم که پیانو رو یاد بگیرم و یه پیانو بخرمو روزایی که وقت دارم پیانو بنوازم و از نواختن لذت ببرم.ولی چه کنم که توان خریدن پیانو رو ندارم.خدایا یعنی میشه یه روز به آرزوم برسمو اول پیانو رو یاد بگیرم و بعدش یه پیانو برای خودم بخرم!!!

دست تقدیر دست قسمت                 منو از دلم جداکرد

این جدایی بی بهونه                        همه هستی مو فدا کرد

                  دلبریدم که نبندم دل به تکرار جدایی


 
 
روز خوب
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱
 

دیروز خیلی روز خوبی بود چون بالاخره یه نفر(که حالا اسمش رو نمیگم)توی وبلاگم نظری نوشت که خیلی تاثیرگذار بود به همین خاطر اسم وبلاگم رو عوض کردم(واقعا ممنونم)

 

دیروز خواهرم و  مامانو بابام رفته بودن کرمانشاه.منم از فرصت استفاده کردم و رفتم آشپزخونه و شروع کردم به آشپزی کردن{چون خیلی آشپزی رو دوست دارم}بعدشم بقیه کارهای خونه رو انجام دادم.خیلی وقت بود که دنبال این فرصت میگشتم.خدااااااااایا ممنونلبخند{قابل توجه کسانی که فکر میکنن اصلا در کارهای خونه به مادرم کمک نمیکم}

چند روز پیش رفتم تلویزیون رو روشن کردم و فیلم زیبای آشپزباشی رو دیدم.به نظرم خیلی فیلم قشنگیه به خاطر اینکه بچه ها نمیخوان پدر و مادرشون از هم جداشن ولی برعکس این پدر و مادر هستن که کارشون رو انجام میدن و اصلا به فکر بچه هاشون(که یکیشونم داره ازدواج میکنه)نیستن و فقط خودشون رو میبینن.

حرف از سینما و تلویزیون شد:"نمیخواستم این خبر تاسف بار رو توی وبلاگم بنویسم"ولی متاسفانه یادم افتاد{به قول یه نفر به مغز فندیقیم فشار اوردم}امروز از اخبار شنیدم که استاد سمندریان از تئاتریان معروف کشورمون دار فانی رو وداع گفت

خیلی متاسف شدم.من از همین جا به همه ی افرادی که در حوزه هنر مخصوصا سینما و تئاتر فعالیت میکنن و همچنین خانواده محترم استاد سمندریان تسلیت میگم.

امیدوارم دیگه از این اتفاقات ناگوار در حوزه هنر کشورمون نیفته.

پی نوشت:

1_صدا و سیما به مناسبت فرا رسیدن ماه مبارک رمضان برنامه های خیلی خوبی نسبت به سال قبل آماده پخش داره.به نظر من:از شبکه اول سریال راستش رو بگو به کارگردانی محمدرضا آهنج و بازی آتیلا پسیانی و رویا تیموریان.از شبکه دو سریال چمدان به کارگردانی خسرو ملکان و بازی مهران غفوریان و شهره لرستانی.از شبکه سه سریال خنده بازار و خداحافظ بچه به کارگردانی منوچهر هادی و بازی شهرام حقیقت دوست و مهراوه شریفی نیا.و از شبکه پنج سریال شاید برای شما هم اتفاق بیافتد به تهیه کنندگی اکبر تحویلیان رو بهتون پیشنهاد میکنم که حتما ببینید.

2_بالاخره بعد از مدت ها صبوری دیروز آلبوم یکی از محبوب ترین خواننده های من منتشر شد(منظورم آلبوم منو بارون بابک جهانبخش است)

پیشنهاد دوم:حتما این آلبوم رو خریداری کنین خیلی آلبوم قشنگی است.

چه احساس عجیبی چه تقدیر غریبی...              تو داری میری و این آخرین دیدارمونه...

برای آخرین بار یه سایه روی دیوار...               من و تو زیر بارون اینو هیچکس نمیدونه...

"برگرفته از آلبوم زیبای منو بارون بابک جهانبخش"


 
 
سلام دوباره
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱
 

به همه ی وبلاگ نویسان و بازدیدکنندگان محترم سلام عرض میکنم.

به دلیل یکسری مسائل از این به بعد این سایت را برای بازدید از دل نوشته هایم انتخاب کنید<<لبخندهای احمقانه ی یک مرد>>

امیدوارم با نظرات ارزشمندتان من را در بهتر شدن این وبلاگ یاری نمایید.ممنوووووووونلبخند


 
 
نیمه شعبان
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩۱
 

نیمه شعبان گل نرگس شکفت

چلچله از شادمانی شب نخفت

آبشار یک لحظه آرام شد نریخت

تا که رازش با گل نرگس بگفت

سرو حیران شد از آن فر و جمال

ماه فرو مانده در آن حسن جمال

آسمان از شوق بارش سر گرفت

کوه حیران ماند از آن عرف و کمال

اطلسی در باغچه خندید و شکفت

لحظه ی سبز دعا با غنچه گفت:

هر چه زیبایی خداوند آفرید

جملگی در غنچه ی نرگس نهفت.

نیمه شعبان را به شما وبلاگ نویسان عزیز تبریک میگم.

پی نوشت:

هنوز نتیجه ی نمرات ترم دوم دانشگام نیومده خیلی وقته که امتحاناتم تموم شده ولی هنوز خبری نیست!!!سه شنبه که برای ترم تابستونی رفتم دانشگاه از یه استاد پرسیدم گفتش:هنوز برگه هارو تصحیح نکردم!!دلم میخواستم برم خفش کنم.دعا کنید حالا هروقت که میاد قبول بشم.........

بی ربط:

دیشب شبکه پنج داشت جشن باشگاه پرسپولیس عزیزم رو پخش میکرد.خیلی خوشحال شدم که اینقدر به پرطرفدارترین تیم ایران و آسیا بهاء میدن و جشنشون رو پخش میکنن.به امید موفقیت تیم محبوبم در لیگ دوازدهم.

<<اللهم عجل لولیک الفرج>>

الهی آمین...


 
 
ستایش خداوند
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱
 

ملکا ذکر تو گویم که پاکی و خدایی

نروم جز به همان ره که توام راهنمایی

همه درگاه تو جویم همه از فضل تو بویم

همه توحید تو گویم که به توحید سزایی

تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی

تو نماینده ی فضلی تو سزاوار سنایی

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی

نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیایی

همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی

همه نوری همه سروری همه جودی همه سخایی

همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی

همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی

لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید

مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی

پی نوشت:

دیشب توی اتوبوس بودم یه چیزی دیدم که حالمو عوض کرد.

دیدم یه آقایی داره با دوستش با نشانه های مختلف حرف میزنه.به خودم گفتم ما کل شبانه روز فقط حرف میزنیم بدون اینکه حتی بدونیم چی داریم میگیم و راجع به چی داریم حرف میزنیم...فقط میگیم.داشتم فکر میکردم اگر من جای اونها بودم چیکار میکردم...؟

همون موقع خدا رو شکر کردم که حداقل لال نیستم و میتونم حرف بزنیم...خدایا شکررررررر

بی ربط:

جام ملتهای اروپا...پر هیجان...جذاب...

اه............بازم اسپانیا قهرمان شد!{دوست داشتم ایتالیا و آلمان برن فینال}حالا فرقی نداشت کی قهرمان میشد.فقط این اسپانیا دودره باز نمیشد!!!

باز هم خداهست اوجانشین

تمام نداشته های من است

همین...!!!


 
 
سلام
نویسنده : حمیدرضا - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱
 

سلام.من از امروز عضو این سایت شدم و از این بابت خیلی خوشحالم.منتظر دلنوشته های بعدی باشید.